تبليغاتX
حرف دل با برادران اهل سنت.

حرف دل با برادران اهل سنت.

گفتمان دینی ؛ عامل وحدت

افضل کیست

ما تنها به چند روایت که در سایت ولی عصر آمده اشاره می نماییم

اگر شما دنبال افضل مي‌گرديد، چطور اكل از قفا مي‌کنيد و يک آيه‌اي را مي‌خواهيد با چند کيلو چسب بچسبانيد و أفضليت آقاي ابوبکر را اثبات بکنيد؟ با اين‌که شما روايات متعددي را در معتبرترين کتاب‌هاي‌تان نقل ‌کرده‌ايد که أفضل أمت، علي بن أبي طالب (عليه السلام) است. اگر به دنبال أفضل هستيد، فرضا اگر اين آيه هم دلالت بر أفضليت ابوبکر بکند، معارض است با روايات متعددي که شما با سندهاي صحيح نقل کرده‌ا

جواب اول:

اگر شما دنبال افضل مي‌گرديد، چطور اكل از قفا مي‌کنيد و يک آيه‌اي را مي‌خواهيد با چند کيلو چسب بچسبانيد و أفضليت آقاي ابوبکر را اثبات بکنيد؟ با اين‌که شما روايات متعددي را در معتبرترين کتاب‌هاي‌تان نقل ‌کرده‌ايد که أفضل أمت، علي بن أبي طالب (عليه السلام) است. اگر به دنبال أفضل هستيد، فرضا اگر اين آيه هم دلالت بر أفضليت ابوبکر بکند، معارض است با روايات متعددي که شما با سندهاي صحيح نقل کرده‌ايد بر افضليت علي بن أبي طالب (عليه السلام) بر همه أمت.

حديث اول:

احمد بن حنبل ـ امام حنابله که به عنوان يک محدّث توانمند، مورد تأئيد همه اهل سنت است ـ مي‌گويد:

ما لأحد من الصحابة من الفضائل بالأسانيد الصحاح مثل ما لعلي رضي الله عنه.

آن فضائلي که با سندهاي صحيح براي علي است، براي هيچ‌يک از صحابه همچنين فضائلي نيست.

مناقب احمد، ص162

اگر شما دنبال افضليت مي‌گرديد، چطور اين گفته احمد بن حنبل را به عنوان أفضليت نمي‌گيريد؟ اما مي‌خواهيد با آن آيات، چند روايت جعلي و ضعيف را بياوريد و افضليت ابوبکر را ثابت کنيد. البته تکليف آن روايات را هم روشن مي‌کنيم که همه‌شان ضعيف است و ارزش استناد هم ندارد. فرضا اگر ارزش استناد داشته باشد، معارض با اينهاست. آقاي ابن عبد البر ـ از استوانه‌هاي علمي اهل سنت ـ مي‌گويد:

لم يرو في فضائل أحد من الصحابة بالأسانيد الحسان ما روى في فضائل علي بن أبي طالب.

رواياتي که با بهترين سند، در فضيلت علي بن أبي طالب آمده است، در فضيلت أحدي از صحابه نيامده است.

الإستيعاب لإبن عبد البر، ج3، ص1115 ـ تهذيب التهذيب لإبن حجر عسقلاني، ج7، ص298 ـ الإصابة لإبن حجر العسقلاني، ج4، ص464

حديث دوم:

عزيزان، اين روايات را يادگاري از ما داشته باشند. آقايان اهل سنت ما را متهم به غلوّ درباره حضرت علي (عليه السلام) مي‌کنند. روايت را ببينيد و بعد برويد هزار روايتي که ما در فضائل حضرت علي (عليه السلام) مي‌آوريم، به پاي اين روايت مي‌رسد يا خير؟ شما، يک هفته درباره فضيلت حضرت علي (عليه السلام)، روايت نقل کنيد و بعد يک نفر هم اين روايت را نقل کند.

نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به حضرت علي (عليه السلام) فرمود:

و الذي نفسي بيده! لولا أن يقول فيك طوائف من أمتي ما قالت النصارى في عيسى بن مريم، لقلت فيك اليوم مقالا لا تمرّ بأحد من المسلمين إلا أخذ التراب من أثر قدميك يطلبون به البركة.

قسم به خدايي که جان من در قبضه قدرت اوست! اگر اين دلهره را نداشتم که مردم درباره تو غلوّ کنند، همان‌گونه که درباره عيسي غلوّ کردند، درباره تو سخني را مي‌گفتم که از کنار هيچ مسلماني عبور نمي‌کردي، مگر اينکه خاک زير پاي تو را برمي‌داشتند و با آن، تبرک مي‌جستند.

المعجم الکبير للطبراني، ج1، ص320، حديث951 ـ مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص131 ـ علل الحديث لإبن أبي حاتِم، ج1، ص313 - المناقب للخوارزمي، ص311

چقدر روايت زيبايي؟ شما اگر 500 روايت درباره فضائل و علم و زهد و مقام حضرت علي (عليه السلام) را در يک کفه ترازو بگذاريد و اين روايت را در کفه ديگر آن، اين روايت سنگيني مي‌کند. در خانه اگر کس است، يک حرف بس است. اگر شما دنبال فضيلت مي‌گرديد، چرا سوراخ دعا را گم کرده‌ايد؟ شما، هزاران روايتي که در فضيلت آقايان ابوبکر و عمر و عثمان و ديگر صحابه آورده‌ايد را در يک کفه ترازو بگذاريد و اين روايت را در کفه ديگر. آيا بالاتر از اين أفضليت؟

حديث سوم:

در کتاب صحيح مسلم نقل مي‌کنند در رابطه با قضيه جنگ خيبر که داستان مفصلي دارد:

پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) پرچم را به دست ابوبکر داد و رفت و شکست خورده برگشت. به دست عمر داد و رفت و شکست خورده برگشت. بطوري‌که بين سپاه و ابوبکر و عمر، اختلاف بود که لشکر، ابوبکر و عمر را مي‌ترساند يا ابوبکر و عمر، لشکر را که نتوانستند حمله کنند. پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

لأعطين الراية رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله.

فردا، پرچم را به دست کسي مي‌دهم که او خدا و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را دوست دارد و خدا و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم او را دوست دارند.

صحيح مسلم، ج5، ص195 و ج7، ص120

اگر به دنبال أفضليت مي‌گرديد، کدام أفضليت بالاتر از اين‌که خدا و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) او را دوست دارند؟ آيا به دنبال فضلي بهتر از اين هستيد؟ حتي در روايات متعدد آورده‌اند که خود خليفه دوم مي‌گفت:

اي کاش! يکي از فضائلي را که خداوند به علي داده، به من هم مي‌داد و اين، بهتر بود از تمام ثروت روي زمين.

از جمله اينها، قضيه پرچم است که مي‌گويد در آن روز، همه صحابه، گردن‌ها را دراز کرده بودند که شايد اين فضيلت، نصيب آنها شود و فرداي آن روز هم پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) پرچم را به دست امير المومنين (عليه السلام) داد و رفت و فتح و پيروزي را نصيب مسلمانان کرد.

پس جواب اول از اين استدلال اين است که اين فضيلتي که شما براي آقاي ابوبکر براي تصدّي خلافت مي‌سازيد و از آيه بالا استفاده مي‌کنيد و از أتقي بودن، أفضل بودن و أکرم بودن او را ثابت مي‌کنيد، معارض است با رواياتي که خودتان نقل کرده‌ايد در فضائل امير المومنين (عليه السلام).

در قرآن به آيه بيعت رضوان اشاره دارد، ولي در اين آيه مي‌گويد:

إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ      (سوره فتح/آيه10)

رضايت ما مشروط بر اين است که بعدا بيعت شکني نکنند.

ولي در آنجا قاطعانه مي‌گويد: يحبه الله و رسوله.

محبت، غير از رضايت است. شايد يک نفر از بچه‌هايش رضايت داشته باشد، ولي محبتش به يکي از فرزندانش بيشتر است. محبت، خيلي بالاتر از رضايت است. شايد رضايت، پله اول از ده پله محبت باشد.يد بر افضليت علي بن أبي طالب (عليه السلام) بر همه أمت.

حديث اول:

احمد بن حنبل ـ امام حنابله که به عنوان يک محدّث توانمند، مورد تأئيد همه اهل سنت است ـ مي‌گويد:

ما لأحد من الصحابة من الفضائل بالأسانيد الصحاح مثل ما لعلي رضي الله عنه.

آن فضائلي که با سندهاي صحيح براي علي است، براي هيچ‌يک از صحابه همچنين فضائلي نيست.

مناقب احمد، ص162

اگر شما دنبال افضليت مي‌گرديد، چطور اين گفته احمد بن حنبل را به عنوان أفضليت نمي‌گيريد؟ اما مي‌خواهيد با آن آيات، چند روايت جعلي و ضعيف را بياوريد و افضليت ابوبکر را ثابت کنيد. البته تکليف آن روايات را هم روشن مي‌کنيم که همه‌شان ضعيف است و ارزش استناد هم ندارد. فرضا اگر ارزش استناد داشته باشد، معارض با اينهاست. آقاي ابن عبد البر ـ از استوانه‌هاي علمي اهل سنت ـ مي‌گويد:

لم يرو في فضائل أحد من الصحابة بالأسانيد الحسان ما روى في فضائل علي بن أبي طالب.

رواياتي که با بهترين سند، در فضيلت علي بن أبي طالب آمده است، در فضيلت أحدي از صحابه نيامده است.

الإستيعاب لإبن عبد البر، ج3، ص1115 ـ تهذيب التهذيب لإبن حجر عسقلاني، ج7، ص298 ـ الإصابة لإبن حجر العسقلاني، ج4، ص464

حديث دوم:

عزيزان، اين روايات را يادگاري از ما داشته باشند. آقايان اهل سنت ما را متهم به غلوّ درباره حضرت علي (عليه السلام) مي‌کنند. روايت را ببينيد و بعد برويد هزار روايتي که ما در فضائل حضرت علي (عليه السلام) مي‌آوريم، به پاي اين روايت مي‌رسد يا خير؟ شما، يک هفته درباره فضيلت حضرت علي (عليه السلام)، روايت نقل کنيد و بعد يک نفر هم اين روايت را نقل کند.

نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به حضرت علي (عليه السلام) فرمود:

و الذي نفسي بيده! لولا أن يقول فيك طوائف من أمتي ما قالت النصارى في عيسى بن مريم، لقلت فيك اليوم مقالا لا تمرّ بأحد من المسلمين إلا أخذ التراب من أثر قدميك يطلبون به البركة.

قسم به خدايي که جان من در قبضه قدرت اوست! اگر اين دلهره را نداشتم که مردم درباره تو غلوّ کنند، همان‌گونه که درباره عيسي غلوّ کردند، درباره تو سخني را مي‌گفتم که از کنار هيچ مسلماني عبور نمي‌کردي، مگر اينکه خاک زير پاي تو را برمي‌داشتند و با آن، تبرک مي‌جستند.

المعجم الکبير للطبراني، ج1، ص320، حديث951 ـ مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص131 ـ علل الحديث لإبن أبي حاتِم، ج1، ص313 - المناقب للخوارزمي، ص311

چقدر روايت زيبايي؟ شما اگر 500 روايت درباره فضائل و علم و زهد و مقام حضرت علي (عليه السلام) را در يک کفه ترازو بگذاريد و اين روايت را در کفه ديگر آن، اين روايت سنگيني مي‌کند. در خانه اگر کس است، يک حرف بس است. اگر شما دنبال فضيلت مي‌گرديد، چرا سوراخ دعا را گم کرده‌ايد؟ شما، هزاران روايتي که در فضيلت آقايان ابوبکر و عمر و عثمان و ديگر صحابه آورده‌ايد را در يک کفه ترازو بگذاريد و اين روايت را در کفه ديگر. آيا بالاتر از اين أفضليت؟

حديث سوم:

در کتاب صحيح مسلم نقل مي‌کنند در رابطه با قضيه جنگ خيبر که داستان مفصلي دارد:

پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) پرچم را به دست ابوبکر داد و رفت و شکست خورده برگشت. به دست عمر داد و رفت و شکست خورده برگشت. بطوري‌که بين سپاه و ابوبکر و عمر، اختلاف بود که لشکر، ابوبکر و عمر را مي‌ترساند يا ابوبکر و عمر، لشکر را که نتوانستند حمله کنند. پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

لأعطين الراية رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله.

فردا، پرچم را به دست کسي مي‌دهم که او خدا و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را دوست دارد و خدا و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم او را دوست دارند.

صحيح مسلم، ج5، ص195 و ج7، ص120

اگر به دنبال أفضليت مي‌گرديد، کدام أفضليت بالاتر از اين‌که خدا و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) او را دوست دارند؟ آيا به دنبال فضلي بهتر از اين هستيد؟ حتي در روايات متعدد آورده‌اند که خود خليفه دوم مي‌گفت:

اي کاش! يکي از فضائلي را که خداوند به علي داده، به من هم مي‌داد و اين، بهتر بود از تمام ثروت روي زمين.

از جمله اينها، قضيه پرچم است که مي‌گويد در آن روز، همه صحابه، گردن‌ها را دراز کرده بودند که شايد اين فضيلت، نصيب آنها شود و فرداي آن روز هم پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) پرچم را به دست امير المومنين (عليه السلام) داد و رفت و فتح و پيروزي را نصيب مسلمانان کرد.

پس جواب اول از اين استدلال اين است که اين فضيلتي که شما براي آقاي ابوبکر براي تصدّي خلافت مي‌سازيد و از آيه بالا استفاده مي‌کنيد و از أتقي بودن، أفضل بودن و أکرم بودن او را ثابت مي‌کنيد، معارض است با رواياتي که خودتان نقل کرده‌ايد در فضائل امير المومنين (عليه السلام).

در قرآن به آيه بيعت رضوان اشاره دارد، ولي در اين آيه مي‌گويد:

إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ      (سوره فتح/آيه10)

رضايت ما مشروط بر اين است که بعدا بيعت شکني نکنند.

ولي در آنجا قاطعانه مي‌گويد: يحبه الله و رسوله.

محبت، غير از رضايت است. شايد يک نفر از بچه‌هايش رضايت داشته باشد، ولي محبتش به يکي از فرزندانش بيشتر است. محبت، خيلي بالاتر از رضايت است. شايد رضايت، پله اول از ده پله محبت باشد.

ک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:58  توسط سید رضا موسوی  | 

جنایت در نقل تاریخ ( یوم الدار)

 

عنوان :

جنايات و خيانتها

صاحب اثر :

ستاد جعفر سبحانى

منبع :

خبرگزاري شبستان

    اعلام وصايت على در آغاز رسالت مى‏رساند كه اين دو منصب از هم جدا نيستند.روزى كه پيامبر خدا، به مردم معرفى گرديد، جانشين او نيز همان روز تعيين و معرفى شده و اين خود گواه بر اين است كه اساس نبوت و امامت را يك شالوده تشكيل مى‏دهند.
    
    تحريف و وارونه نشان دادن حقايق، و سرپوش گذاردن بر روى واقعيات، مصداق روشن خيانت و جنايت است.در طول تاريخ، گروهى از نويسندگان متعصب اين راه را پيموده و آثار و نگاشته‏هاى علمى خود را با يك رشته تحريفات، از ارزش انداخته‏اند.ولى گذشت زمان و تكامل علم، مشت آنها را باز نموده و عده‏اى را بر آن داشته است كه با نيش قلم پرده‏ها را بالا زنند و حقايق را از لابلاى پرده‏ها بيرون آرند.اينك نمونه‏اى از اين نوع خيانت:
    
    1 ـ محمد بن جرير طبرى، متوفاى سال 310، در تاريخ خود جريان دعوت خويشاوندان را به طور مبسوط نگاشته است به گونه‏اى كه از نظر خوانندگان گذشت، ولى در تفسير خود، (1) وقتى به تفسير آيه: و أنذر عشيرتك الأقربين: (خويشاوندان نزديك خود را بترسان) مى‏رسد، آنچه را در تاريخ نوشته با متن و سند در همانجا قيد مى‏كند ولى هنگامى كه به جمله: على أن يكون أخي و وصيي و خليفتي: (برادر و وصى و جانشين من شود) مى‏رسد، جمله را تغيير داده‏و مى‏نويسد، على أن يكون أخي و كذا و كذا يعنى برادر و چنين و چنان! ! من باشد .جاى شك نيست حذف كلمه‏هاى «و وصيي و خليفتي» و به كار بردن كلمه‏هاى «كذا و كذا» كه در فارسى از آن به «چنين و چنان» تعبير مى‏آوريم، جز غرض ورزى و خيانت چيز ديگرى نيست .او به اين اكتفا نكرده، نه تنها جمله استفهامى پيامبر را تحريف نموده، حتى جمله‏اى را كه خود پيامبر، بعد از سكوت سران درباره على فرمود: «ان هذا اخى و وصيى و خليفتى» نيز تحريف كرده، و باز همان كلمه «كذا و كذا» را به كار برده است.
    
    مورخ، بايد در نوشتن حقايق حر و آزاد باشد، و با يك شهامت و شجاعت بى‏مانند واقعيت را آنچنانكه هست بنويسد.ناگفته پيدا است چيزى كه طبرى را وادار كرده كه اين دو كلمه را بردارد، و بجاى آن دو كلمه كذايى به كار برد، همان روش دينى و تعصب مذهبى او است.زيرا او على را وصى و جانشين بلافصل پيامبر نمى‏داند و از آنجا كه اين دو كلمه در وصايت و جانشينى بلافصل او صريح است، از اينرو مجبور شده با تحريف شأن نزول آيه، از روش دينى خود نيز دفاع كند.
    
    2 ـ ابن كثير شامى، متوفاى سال 732، در تاريخ خود (2) و همچنين در تفسيرش ج 3 ص 351، همان راهى را پيموده كه پيش از او طبرى همان راه را در تفسير خود پيموده است.ما هيچ گاه «ابن كثير» را در اين كار معذور نمى‏شماريم، زيرا اساس كتاب تاريخ او را همان تاريخ طبرى تشكيل مى‏دهد، و به طور مسلم وى در تنظيم اين قسمت به تاريخ طبرى مراجعه كرده است.با اين حال، در نقل مطالب از مندرجات تاريخ مزبور، سرباز زده، و بر خلاف انتظار جريان را از روى تفسير «طبرى» نقل نموده است.
    
    3 ـ جنايتى كه وزير اسبق فرهنگ مصر، نويسنده كتاب «حياة محمد» (دكتر هيكل) مرتكب شده است و از اين طريق راه تحريف حقايق را به روى نسل جديد باز نموده است.شگفتا، وى در «مقدمه» كتاب خود حملات سختى متوجه خاورشناسان كرده و آنان را به خاطر تحريف حقايق و جعل تاريخ، نكوهش نموده، در صورتيكه خود او در اين مقام دست كمى از آنها ندارد زيرا:
    
    اولا ـ در نخستين چاپ كتاب مزبور، جريان را به طور دست و پا شكسته نقل كرده، و از دو جمله حساس فقط به يكى از آنها (پيامبر رو بسران كرد و گفت كدام يك از شما در اينكار پشتيبان من خواهد شد كه برادر و وصى و خليفه من باشد) را قيد كرده، ولى جمله ديگرى را كه پيامبر پس از ابراز و اعلام پشتيبانى على، درباره او گفت، به كلى حذف كرده و ابدا از اينكه پيامبر درباره او فرمود: اين جوان، برادر و وصى و جانشين من است، يادى نكرده است.
    
    ثانيا ـ در چاپهاى دوم و سوم گام را فراتر نهاده، همه را حذف نموده و از اين راه لطمه غير قابل جبرانى بر حيثيت خود و كتاب خود وارد آورده است.
    
    نبوت و امامت با هم توأمند
    اعلام وصايت على در آغاز رسالت مى‏رساند كه اين دو منصب از هم جدا نيستند.روزى كه پيامبر خدا، به مردم معرفى گرديد، جانشين او نيز همان روز تعيين و معرفى شده و اين خود گواه بر اين است كه اساس نبوت و امامت را يك شالوده تشكيل مى‏دهند، و اين دو مقام مانند حلقه‏هاى زنجير به يكديگر متصل و از هم فاصله‏اى ندارند.
    
    از اين جريان شهامت روحى و شجاعت امير مؤمنان به صورت روشن ثابت مى‏گردد.زيرا در محفلى كه پيران آزموده و سران سالخورده در تفكر و حيرت بودند، با كمال شهامت پشتيبانى و فداكارى خود را اعلام مى‏دارد و بدون پيمودن راه سياستمداران محافظه كار و مآل انديش، دشمنى خود را با دشمنان او ابراز مى‏كند.او در آن روز اگر چه از نظر سن و سال كوچكترين فرد حاضر در مجلس بود، ولى طول ممارست او با پيامبر از مدتها پيش، دل او را آماده پذيرفتن حقايقى نموده كه پيران قوم در پذيرفتن آن ترديد داشتند.
    
    «ابو جعفر اسكافى» ، پيرامون اين تاريخ داد سخن داده، خوانندگان، به شرح نهج البلاغه حديدى مراجعه كنند. (3)
    
    پى‏نوشت‏ها:
    
    .1 «تفسير طبرى» ج 19/ .74
    .2 «البداية و النهاية» ، ج 3/ .40
    .3 «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد» ، چاپ مصر، ج 13/215 ـ .295
    
    منبع: فروغ ابديت، ج 1، ص 259، ن ا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:26  توسط سید رضا موسوی  | 

توجیه عجیب و غریب  نووی در شرح مسلم درباره عملکرد عمر در حدیث قرطاس
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 16:22  توسط سید رضا موسوی  | 

اصحاب در صحاح سته اهل سنت

 

پيشگفتار

مدخل

1. معاويه

الف ـ رأس «فئه باغيه» و بغض او به امير المؤمنين عليه‏السلام

ب ـ معاويه و آيه كنز

ج ـ مخالفت او با قدر زكات:

د ـ معاويه و ربا

ه ـ معاويه و پوشيدن لباس ابريشمي و...

و ـ نهي از نقل حديث

ز ـ معاويه و امر به اكل مال به باطل و...

ح ـ عدم اعتماد مردم به او

ط ـ حديث لا اشبع اللّه بطنه

ي ـ حريص بر امارت لايق آن نيست

يا ـ معاويه و مسّ همه اركان بيت

ـ معاويه خود را از عمر به خلافت سزاوارتر مي‏دانست

2. أبو هريرة

الف ـ شهرت او به كذب و جعل حديث

ب ـ شيطان أبو هريرة را مي‏فريبد

ج ـ أبو هريرة جانشين مروان

د ـ وضوي أبو هريرة

دو نكته ديگر از اين بحث:

ه ـ سه حديث ديگر از أبو هريرة

1. حديث معراج

2. جريان أبو جهل در مكّه

3. خلقت عالم در هفت روز

4. عبد اللّه بن عمر

الف ـ امين عبد الملك و حجّاج

ب ـ ابن عمر و بيعت با يزيد

ج ـ عذر بدتر از گناه

د ـ ابن عمر صالح بود

ه ـ نمونه‏هايي از علم ابن عمر

1. در تعارض نذر روزه با عيد

2. تفسير او

3. جهل او به زمان عمره رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله

4. قراءت قرآن

و ـ حكم تكرار يك نماز

4. انس بن مالك

الف ـ ساقي مجلس شراب

ب ـ امر به صبر بر ظلم

ج ـ انس در دربار ابن زياد

5. عبد اللّه بن زبير

الف ـ أوّل مولودي كه در اسلام به دنيا آمد

ب ـ قيام او بري دنيا بود

ج ـ نماز آيات را مثل نماز صبح مي‏خواند

6. نگاهي گذرا به بعض ديگر از أصحاب

أوّل ـ خالد بن وليد

دوم ـ مغيرة بن شعبة و اسلامش

سوم ـ عبد الرحمان بن عوف

چهارم ـ سمرة بن جندب

7. ناگفته‏هايي از أصحاب

الف ـ مهاجر و انصار مشغول دنيا بودند

ج ـ آنكه خودكشي كرد از أصحاب بود

د ـ وصيّت زبير در روز جمل

ه ـ كعب بن مالك و دو رفيقش

و ـ ضعف ايمان زبير و أبو مرثد



حسين طبيبيان

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 10:38  توسط سید رضا موسوی  | 

عايشه در صحاح سته اهل سنت
 

پيشگفتار

اول - از أبو موسى اشعرى

دوم - از انس و روايتى از نسائى از عايشه

سوم - از عمرو بن العاص

چهارم - از عبد اللّه بن زياد اسدى

قسمت أوّل - حسادتهاى عايشه

الف - نسبت به هوو و شكستن ظرف غذا

ب - حسادتى شديد نسبت به حفصه

ج - نسبت به حضرت خديجه عليهاالسلام

د - نسبت به زنهائى كه خود را هبه مى‏كردند

قسمت دوم - ادب عايشه

قسمت سوم - تعقيب كردن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

قسمت چهارم- حجاب عايشه

قسمت پنجم - عايشه و رضاع كبير

الف - قرآن:

ب - سنت:

قسمت ششم - برترى صفيه

قسمت هفتم - عايشه و غيبت صفيه

قسمت هشتم - عايشه و ايذاء پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

قسمت نهم - عايشه فرمانده جنگ جمل

قسمت دهم - عايشه از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در غضب است

قسمت يازدهم - أعوذ بالله منك

قسمت دوازدهم - آرزوى مرگ عايشه

قسمت سيزدهم - جان دادن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در دامن عايشه و عدم تعيين وصى

قسمت چهاردهم - عايشه و فاطمه بنت قيس

قسمت پانزدهم - عايشه و ابتداى نزول وحى

قسمت شانزدهم -... وصلاة العصر

قسمت هفدهم - عايشه و اتمام نماز در سفر

قسمت هيجدهم - صلاة الضحى

قسمت نوزدهم - محرم و زير شلوارى (شورت)

قسمت بيستم - خروج زنان از منزل جهت نماز

قسمت بيست و يكم - عايشه و لعن

قسمت بيست و دوم - حديث افك

- شأن نزول آيات افك

قسمت بيست و سوم - نزول آيه تيمم

قسمت بيست و چهارم - حديث أمّ زرع



حسين طيبيان
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 10:34  توسط سید رضا موسوی  | 

اشکال اسلام آنلاین در خصوص حدیث قرطاس و پاسخ ما

سلام جناب حقانيت! در مورد سوالتون بايد بگم كه اين حديث بر فرض محال هم اگر صحيح باشد باز هم مي‌توان براي آن پاسخي داشت.
پيامبر(ص) بعد از آن ماجرا بلافاصله فوت نكرد بلكه حالشان بهتر شده و به مسجد هم مي‌رفتند پس اگر واقعا حرف مهمي مي‌بود آن را

مي‌زدند، اين ديگر چه پيامبري‌ست كه حاضر مي‌شود امت خود را در گمراهي بگذارد بخاطر اينكه يك صاحبي خود را راضي نگه دارد، در

حالي كه خداوند مي‌فرمايد «و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين» پس حرف شما با قرآن در تناقض است.
اگرم اين گفته درست باشد پس جميع مسلمين الان در گمراهي‌اند..!!
كمي فكر كنيد..

پاسخ ما

با سلام به آناني كه به راستي بر حقند

ادبيات محترمانه اي نداريد اما بنده چون براي  تمامي انسان هايي كه در راه عقيده خود تلاش مي كنند احترام قائلم نكاتي را خدمت شما برادر عزيزم ارائه مي نمايم

اما اينكه گفتيد(( اين حديث اگر برفرض محال هم درست باشد ))

دوست من بد نيست به كتابهايتان با تامل بيشتري نگاه كنيد تقريبا كتاب معتبري از اهل سنت وجود ندارد كه به اين مطلب اشاره نكرده باشد مثلا مي توان به صحاح سته شما توجه نمود براي مثال اين حديث را بخاري هفت مرتبه در صحيحح خود آورده است

و ما مي بينيم علماي شما هم اكثرا اين خبر را پذيرفته اند و دست به توجيه زده و گاها هم از عملكرد عمر ابراز تعجب نموده اند مثلا آقاي نووي در شرح مسلم بعد از اينكه مي بيند اين خبر واضح تر و قوي تر از آن است كه بتوان آن را زير سوال برد در توجيه آن به بيان مطلب عجيبي مي پردازد

امام نوويي در شرح مسلم مي گويد: ((علما و متكلمان اتفاق نظر دارند كه موضع حضرت عمر رضي الله عنه   در جريان قرطاس نشانگر بينش ديني (فقه) فضيلت و دقت نظر اوست. زيرا او احساس خطر مي كرد از اينكه مبادا رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  مطالبي را عنوان كند كه آنان توان عمل كردن بر آنها را نداشته و بدين ترتيب خود را مستوجب عذاب كنند چون در صورت نوشتن، مسئله قطعي شده براي اجتهاد در آن مجالي باقي نخواهد ماند. به همين خاطر گفت: ((حسبنا الله كتاب)) خداوند براي تامين نيازهاي ما كافي است زيرا خود خداوند فرموده است:) مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْء) و (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي) لذا حضرت عمر رضي الله عنه   بخوبي مي دانست كه خداوند دين را به كمال و تمام رسانيده است و هيچ گونه خطر گمراهي امت را تهديد نمي كند و در عين حال آسايش و استراحت رسول الله صلي الله عليه وسلم  نيز مورد نظر او بود. لذا حضرت عمر رضي الله عنه   از بينش و تفقه بيشتري برخوردار بود تا ابن عباس. ((مسلم مع الشرح ج 11 ص (132) كتاب الوصيه
اما برادر من آیا گمان نمی کنید اهل سنت عزیز در بعضی از مواقع عمر را از خود پیامبر هم بالاتر برده اند - در آینده شاهد مثال خواهیم آورد -
1-آیا خود پیامبر نمی دانست که این عمل ایشان ممکن است باعث شود تا اصحاب نتوانند به آن عمل نمایند لذا  مستوجب عذاب شوند ولی عمر این مساله را دریافت
،2-  واعجبا که چگونه پیامبر نفهمید که دین کامل شده و احتیاج به بیان مساله دیگری نیست او که ان هو الا وحی یوحی برایش نازل شده  اما عمر این مساله را دریافت و مانع شد که پیامبر وصیت خویش را بنماید
3- ظاهرا به اعتقاد ایشان پیامبر نمی دانسته که دین دیگر کامل شده و این که پیامبر درخواست می کند ای مردم برای من قلم و کاغذ بیا ورید امر مهمی نیست محمد ص را به حال خودش واگذار نمایید او مریض است و در حال مریضی هذیان می گوید-
4- واویلا آیا سزاوار نیست امر پیامبر اجرا شود آیا اگر ما قبول کنیم که جناب عمر واقعا این گونه فکر می کرده آیا سزاوار بود که به امر پیامبر بی توجهی نماید و با خواسته او مخالفت ورزد
5- دوست من پیغمبر می خواهد وصیت کند اما عمر فکر احوال مریضی او را می کند !!!!!!!! شما تصور نمایید در لحظات آخر عمر  می خواهید وصیت نمایید و اشاره می کنید که وصیت مهمی است اما یکی بگوید او را رها کنید حالش خوب نیست - و شاید هم بگوید الان حرف بیربط می زند و شاید هم بگوید هذیان می گوید - شما چه حالی پیدا می کنید ، آیا نمی گویید او را از من دور کنید
آری در آن لحظاتی که دیگر انسان می خواهد از دنیا برود جلوگیری از وصیت برایش خیلی خیلی سخت است آن هم شخص پیامبر اسلام 
6- پس شما قبول دارید که  به هر دلیلی مخالفت با امر پیامبر شد و نمی دانم چگونه این مساله را می پذیرید، چگونه به خودتان می قبولانید که عمل عمر را بر خواسته پیامبر تر جیح دهید ، آیا به راستی محمد می خواست هذیان بگوید
7- توجه کنید عمر از چه ادبیاتی استفاده می نماید حسبنا کتاب الله و...
خدای من سنت چه زود فراموش می شود به راستی تحمل این لحظات برای محمد ص چه سخت است او که به شهادت منابع معتبر اهل سنت و شیعه بارها بر نقل و کتابت حدیث اشاره داشته حالا در اخرین لحظات عمر گروهی مانع از نوشتن وصیت او می شوند

۸- به نظر می رسد آقای نووی نعو ذبالله  معتقد است که عمر از خو پیامبر هم فهمیده تر بوده است و پیامبر نفهمیده که الان دیگر وقت وصیت نیست

۹- به هر حال یا پیامبر نمی دانسته و نفهمیده که الان وقت وصیت نیست و دین کامل شده و نعوذ بالله بی خود گفته برایم کاغذ و قلم بیاورید و یا عمر نمی دانسته که الان وقت وصیت مهم پیامبر است و نمی بایست با او مخالفت ورزید

انتخاب با شما!!!!!!!!!!

اين تنها نمونه اي بود كه اگر مايل به ادامه بحث بوديد بنده مطالب ديگري را خدمت شما ارائه مي نمايم

-        اما درباره اينكه مي گوييد پيامبر بعد از اين واقعه چرا مطلبي نفرمود

-         

اما اين كه چرا بعداً ننوشتند . هم علماي شيعه از اين مطلب جواب داده اند و هم علماي اهل سنت . در بعضي از منابع معتبر اهل سنت هم هست كه وقتي پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم از مريضي اش بهبودي پيدا كرد ، ابن عباس به ايشان عرض كرد : چيزي بياوريم كه بنويسيد ، حضرت فرمود :

 

بعد از اين كه ما را متهم كردند به هذيان گفتن ، چيزي بنويسم ؟

 

يعني اگر پيامبر هم مي نوشت ، هيچ اثري نداشت ؛ چون گفته بودند كه پيامبر هذيان مي گويد ؛ بلكه اگر مي نوشت ، عصمت پيامبر را زير سؤال مي بردند و همين قضيه موجب اختلاف مي شد . يك عده مي گفتند كه پيامبر در حال هذيان نوشت ، يك عده مي گفتند : « ما ينطق عن الهوي » . و  همين سبب اختلاف مي شد .

 

فقال بعض من كان عنده إن نبي الله ليهجر قال فقيل له ألا نأتيك بما طلبت قال أو بعد ماذا قال فلم يدع به .

 

طبقات ابن سعد ، ج2 ، ص 42 .

 

درست است كه پيامبر در اين جا از نامه نوشتن منصرف شد ؛ اما در آخرين روزهاي زندگي اش اين خطبه را خواند :

 

ايها الناس اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي .

 

حتي جابر مي گويد كه پيامبر مريض بود و توانائي راه رفتن نداشت ، آقا امير المؤمنين و فضل بن عباس دست پيامبر را گرفتند و او آمد به مسجد و پيامبر حديث ثقلين را مطرح كردند .

 

دوباره برگشت به منزل و قبل از رحلت شان جمعيت زيادي جمع شده بودند و حتي تعبير دارد كه غرفه پيامبر ، از جمعيت موج مي زد . آن جا فرمود : من در آينده نزديك پيش خدا خواهم رفت :

 

الا اني مخلف فيكم كتاب الله وعترتي اهل بيتي ، ثم اخذ بيد علي و قال هذا علي مع القرآن والقرآن مع علي لا يفترقا حتي يردا علي الحوض فأسئلكم ما تخلفوني فيهما .

 

الصواعق المحرقه ، ص124 ، چاپ محمديه مصر و المقتل الحسين ، خوارزمي ، ص164 و تفسير بحر المحيط ، ابو حيان ، ج1 ، ص112 و ...

 

 

بردر من اين طور وارد شدن به بحث ، نشانگر عدم آگاهي  به كتاب و سنت است . البته بحث ما يك بحث علمي است . ما تلاش مي كنيم كه نهايت ادب را رعايت كنيم و با ادبيات ويژه اهل بيت عليهم السلام و شيعه برخورد علمي كنيم .

اولاً : اگر بنا باشد كه ما به نبي مكرم اسلام صلي الله عليه وآله وسلم اعتراض كنيم ، اگر نبي مكرم قلم و دوات نمي خواستند و صحابه نيز مخالفتي نمي كردند ، اين گمراهي ايجاد نمي شد .اين در حقيقت اعتراض به خود قرآن است . خداي عالم پيامبراني را فرستاده براي مردم ، براي دعوت به طرف حق و مردم مخالفت كرده‌اند و گرفتار عذاب شده‌اند . حالا ما بياييم و اعتراض كنيم كه اگر خداوند پيامبر نمي فرستاد ، اين پيامبران مردم را به طرف حق دعوت نمي كردند ، مردم مخالفت نمي كردند و عذاب نمي شدند ؛ پس در حقيقت اشكال از پيامبران گذشته و به پاي خدا نوشته مي شود .

مثلاًَ در سورۀ مؤمنون ، آيه 45_48 مي فرمايد :

ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَى وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآَيَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُبِينٍ . إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْمًا عَالِينَ . فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ . فَكَذَّبُوهُمَا فَكَانُوا مِنَ الْمُهْلَكِينَ .

ما حضرت موسي و هارون را به سوي قوم فرعون فرستاديم ؛ ولي قوم فرعون مخالفت كردند و عاقبت هلاك شدند .

پس سبب هلاكت مردم مصر و قوم فرعون اين بود كه حضرت موسي اين ها را به طرف خدا دعوت كرد و اين ها مخالفت كرد ؛ پس در اين وضع حضرت موسي عامل هلاكت مردم بوده است .

يا در رابطه با قضيه حضرت نوح ، همين تعبير آمده است . سوره اعراف ، آيه 59 تا 64 :

لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ . ... وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآَيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا عَمِينَ .

نتيجه دعوت حضرت نوح ، اين شد كه تعدادي از جمعيت غرق شدند . اگر نوح مردم را دعوت نمي كردند و مردم مخالفت نمي كردند ، مردم غرق نمي شدند .

اين طور حرف زدن ، نشان مي دهد كه نويسنده با روح قرآن و با معنويت قرآن انس ندارد . البته همين تعبير هم به يك عبارت ديگر در كتاب جناب عبد الرحمن سليمي در خلافت و انتخاب ، ص2 و 3 آمده است . ما آن جا هم جواب داده ايم .

در ضمن  : وظيفه پيامبران ابلاغ است ، نه اجبار . در آيات متعدد ما داريم :

قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُمْ مَا حُمِّلْتُمْ وَإِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ .  النور / 54 .

يا  در سوره رعد ، آيه 40 :

فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَعَلَيْنَا الْحِسَابُ .

پيامبر ! وظيفه تو ابلاغ است و محاسبه با ما است .

اگر پيامبر مي گويد : اعطوني بكتف ودواة ، وظيفه پيامبر دستور دادن است ، اگر مردم مخالفت كردند و دچار گمراهي شدند ، مسؤوليتش به عهده خود مانعين كتابت است نه به نبي مكرم . و در سوره مائده ، آيه 92 اين قضيه را خيلي واضح و روشن بيان كرده است .

وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَاحْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ .

خدا و پيامبر را اطاعت كنيد ، از مخالفت بپرهيزيد .  اگر مخالفت كرديد ، وظيفه پيامبر رساندن است .

يا در سوره احزاب ، آيه 36 ، دارد :

وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا .

هر كس ، معصيت خدا و پيامبر كند ، گرفتار گمراهي آشكار شده است .

 

اما دوست من لازم است تا در اينجا به چند اعتراف از علماي اهل سنت كه آورده اند پيامبر تصميم داشت در آن ماجرا به جانشين بعد  از خود تصريح نمايد اشاره نماييم

      اما اين كه هدف نبي مكرم ، چه بود ، در خود روايات اهل سنت به اين اشاره شده است . در حقيقت دو تا مسأله اساسي كه يكي از آن ها در صحاح سته و ديگري در مسانيد ديگر وجود دارد . در كتاب‌هاي مثل معجم كبير طبراني ، مسند احمد و ...

-         در صحيح بخاري و مسلم آمده است كه : حضرت فرمود :

-         چيزي بنويسم كه براي ابد شما را از گمراهي بيمه كند

-      يعني مي خواهد يك برنامه اساسي را بنويسد كه اگر امت به آن عمل كنند ، هيچ وقت گمراه نخواهند شد . در جا جاي صحيح بخاري و مسلم كه حديث قرطاس آمده ، نبي مكرم اسلام اين مسأله را تذكر داده‌اند كه هدف من از نوشتن اين نامه ، بستن راه گمراهي براي شما است .

-         نكته دوم در مسند احمد بن حنبل ، ج1 ، ص293 آمده از قول ابن عباس :

-         لما حضر رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ائتوني بكتف أكتب لكم فيه كتابا لا يختلف منكم رجلان بعدى

-         من چيزي براي شما بنويسم كه حتي بعد از من دو نفر هم با هم اختلاف نكنند .

-      در حقيقت اين وصيت نامه چيزي بود كه راه هر گونه اختلاف را بر روي امت مي بست . اين روايت را معجم كبير طبراني ، ج11 ، ص30 نيز نقل كرده‌ است .

-         روايتي ديگري را طبراني در همان صفحه آورده است :

-         ائتوني بكتف أكتب لكم كتابا لا تختلفوا بعدي أبدا .

-         كاغذي بدهيد ، تا بنويسم چيزي را كه امت بعد از من اختلاف نكنند .

-      پس دو نكته اساسي در هدف نبي مكرم در اين جا مراد است : يكي اين كه گمراهي براي هميشه بر روي امت بسته شود و مانع انحراف باشد و دوم مانع هر گونه اختلاف .

-      و آن چه كه ما از اين روايت برداشت مي كنيم و در واقع عقيده شيعه بر اين است كه پيامبر اكرم در اين نامه مي خواست همان چيزي را كه قبلاً در حديث ثقلين بيان كرده‌اند و فرمود :

-      إني تارك فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلوا بعدي ; أحدهما أعظم من الآخر ; كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتي أهل بيتي ولن يتفرقا حتى يردا على الحوض فانظروا كيف تخلفوني فيهما "

-         صحيح ترمذي ، ج5 ، ص328 ، ح 3874 و تفسير ابن كثير ، ج 4 ، ص113 .

-         مردم من چيزي را در ميان شما مي گذارم كه اگر عمل كنيد ، هر گز گمراه نخواهيد شد .

-      مشخص است كه مراد رسول اكرم اين بود كه هم توصيه به كتاب كند و هم توصيه به اهل بيت . يا حتي نام اهل بيت را هم در اين جا بنويسد . و لذا اين عبارت آقاي عمر كه مي گويد : حسبنا كتاب الله ، به نظر من خواست يك ردي بر سخن پيامبر داشته باشد كه اگر مي خواهي ما را به كتاب الله و اهل بيت توصيه كني ، كتاب ما را كفايت مي كند ، نيازي به اهل بيت نداريم .

-      آن چه كه از مجموع اين روايات ما استفاده مي كنيم ، نبي مكرم مي خواست بحث امامت و يا اسامي اهل بيت را براي مردم بيان كند . يا در همان روايت صحيح بخاري و مسلم كه حضرت فرمود : «خلفاي من ، بعد از من دوازده نفر هستند » كه در اين حديث علماي اهل سنت دچار حيرت شده‌اند و نمي توانند معناي دوازده نفر را درك كنند ، شايد نبي مكرم مي خواست اسامي آن ها را بيان كند .

-      حالا من دعوت مي كنم از جوانان عزيز اهل سنت و هم از وهابيوني كه حاضرند چند دقيقه‌اي حرف بدون تعصب را از علماي خودشان بشنوند .

-         آقاي نووي متوفاي676 كه از شخصيت‌هاي برجسته اهل سنت و شارح صحيح مسلم است ، مي گويد :

-      فقد اختلف العلماء في الكتاب الذي هم النبي ( صلى الله عليه وسلم ) به فقيل أراد أن ينص على الخلافة في إنسان معين لئلا يقع نزاع وفتن .

-      علما اختلاف دارند كه هدف پيامبر از نوشتن نامه چه بود . برخي گفته‌اند كه پيامبر مي خواست صراحتا بنويسد كه خليفه بعد از من كي است تا هيچ نزاعي و فتنه‌اي بعد از پيامبر بر نخيزد .

-         آقاي ابن حجر عسقلاني ، متوفاي 852 مي نويسد :

-         وقيل بل أراد أن ينص على أسامي الخلفاء بعده حتى لا يقع بينهم الاختلاف قاله سفيان بن عيينة .

-         فتح الباري - ابن حجر - ج 1 - ص 186 .

-      پيامبر اكرم مي خواست اسامي خلفاي بعد از خودش را نام ببرد تا اختلافي بين آن‌ها ايجاد نشود . اين نظر آقاي سفيان بن عيينه است .

-      همين تعبير را از سفيان بن عيينه ، آقاي عيني در كتاب عمدة القاري ، ج2 ، ص171 آورده است . و همچنين عيني از آقاي خطابي نقل كرده است كه :

-         قال الخطابي : يحتمل وجهين . أحدهما : أنه أراد أن ينص على الإمامة بعده فترتفع تلك الفتن العظيمة كحرب الجمل وصفين .

-         عمدة القاري - العيني - ج 2 - ص 171 .

-         پيامبر مي خواست امام را معين كند تا اين فتنه هاي بزرگي مثل قضيه جنگ جمل و صفين پيش نيايد .

-         جالب اين است كه قسطلاني در ارشاد الساري شرح صحيح بخاري ، ج1 ، ص207 مي گويد :

-         اكتب لكم كتاباً فيه نص علي الأئمة بعدي .

-         من كتابي بنويسم كه در آن تصريح كرده باشم ائمه بعد از خودم را .

-      و همچنين جناب  كرماني ، مشهور به شمس الأئمه كه كتابي دارد در شرح صحيح بخاري به نام الكوكب الدراري في شرح صحيح البخاري ، ج2 ، ص172 . يك تعبير زيبائي دارد :

-         اراد أن يكتب اسم الخليفة بعده لئلا يختلف الناس ولا يتنازعوا .

-         پيامبر اراده كرد كه اسم خليفه بعد از خودش را بنويسد تا مردم اختلاف و تنازع نكنند .

-      آقاي احمد امين مصري متوفاي 1373كه از شخصيت‌هاي بلند آوازه معاصر ما نيز هست ، بعد از تحقيق و بررسي به اين نتيجه رسيده است :

-         وقد اراد الرسول في مرضه الذي مات فيه أن يعن من يلي الأمر من بعده .

-         يوم الاسلام ، ص41 .

-         پيامبر اكرم مي خواست امام بعداز خودش را معين كند تا راه اختلاف بسته شود .

-         و خود جناب خليفه دوم در عبارتي كه آقاي ابن أبي الحديد در شرح نهج البلاغه ، ج12 ، ص20 آورده ، صراحت دارد كه :

-         ولقد أراد في مرضه ان يصرح باسمه فمنعت من ذلك إشفاقا وحيطة على الاسلام

-         آقاي عبد الفتاح عبد المقصود از شخصيت هاي بنام و پر آوازه مصري است، در همين كتاب مع رجال الفكر في القاهرة، ج2، ص111 وقتي مسئله قلم و دوات را مطرح مي كند، جلوگيري عمر بن خطاب را از نوشتن اين وصيت پيش مي آورد و مي گويد:

-     به نظر من وقتي رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود قلم و كاغذ بياوريد تا بنويسم چيزي را كه تا ابد شما را گمراه نكند و عمر جلوگيري كرد، اين توطئه اي بود كه از يك طرف، پَرَش را علي (عليه السلام) را گرفت و او را از امامت و خلافت مانع شدند و يك طرف توطئه هم مربوط به نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است كه اينها سخنان 23ساله پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را زير پا نهادند.

-        

دوست من درباره اینکه مدعی شده اید که پس همه امت گمراه شده اند بد نیست  به منابع خودتان مراجعه نمایید و ببینید که در انها اشاره شده که گروهی نیز می گفتند امر پیامبر را اجرا نمایید و این مساله باعث اختلاف دو گروه شدپس همه با وصیت پیامبر مخالف نبودند

پس لطفا اخبار موجود در این زمینه را با دقت بیشتری مطالعه نمایید

برادر من باور كنيد بنده فقط به قصد تقرب به خدايي كه هر دو به آن معتقديم اين مطالب را نوشتم و آماده ام كه مطالب شما را نيز گوش كنم وحتي  اگر استدلالات متقن و منطقي داشتيد حرف شما را بپذيرم

البته مطالب ديگري نيز در اين زمينه در مباحثاتي كه با برادر عزيزم عبدالحي داشته ام در وبلاگ آورده ام كه دوست دارم به آنها مراجعه نماييد

موفق باشيد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 11:23  توسط سید رضا موسوی  | 

با سلام مجدد

برادر من بنده تعجب مي كنم كه شما هنوز هم گمان مي كنيد پاسخ سوالات بنده را ارائه نموده ايد

بنده تمام سوالات شما را پاسخ گفتم و چندين ايراد هم كرده ام ولي شما باز هم بر حرف خود اصرار داريد

البته هدف ما هم آشنايي بيشتر از عقايد يكديگر است و بنده به هيچ وجه قصد اعتراف گرفتن از شما را ندارم

شما پايبند عقايد خود باشيد و ما نيز پايبند عقايد خود

ما بر اينكه پيرو مكتب اهل بيت پيامبر هستيم بر خود مي باليم و شما هم از اينكه پيرو مكتب خلفاييد

اما  اينكه مي گوييد جواب ايراد به نووي را داده ايد از شما سوال مي كنم كه آيا

برادر من آیا گمان نمی کنید اهل سنت عزیز در بعضی از مواقع عمر را از خود پیامبر هم بالاتر برده اند و گويا آيه ما ينطق عن الهوي درباره عمر بوده و نه پيامبر  - در آینده شاهد مثال خواهیم آورد -
1-آیا خود پیامبر نمی دانست که این عمل ایشان ممکن است باعث شود تا اصحاب نتوانند به آن عمل نمایند لذا  مستوجب عذاب شوند ولی عمر این مساله را دریافت
،2-  واعجبا که چگونه پیامبر نفهمید که دین کامل شده و احتیاج به بیان مساله دیگری نیست او که ان هو الا وحی یوحی برایش نازل شده  اما عمر این مساله را دریافت و مانع شد که پیامبر وصیت خویش را بنماید
3- ظاهرا به اعتقاد ایشان پیامبر نمی دانسته که دین دیگر کامل شده و این که پیامبر درخواست می کند ای مردم برای من قلم و کاغذ بیا ورید امر مهمی نیست محمد ص را به حال خودش واگذار نمایید او مریض است و در حال مریضی هذیان می گوید-
4- واویلا آیا سزاوار نیست امر پیامبر اجرا شود آیا اگر ما قبول کنیم که جناب عمر واقعا این گونه فکر می کرده آیا سزاوار بود که به امر پیامبر بی توجهی نماید و با خواسته او مخالفت ورزد
5- دوست من پیغمبر می خواهد وصیت کند اما عمر فکر احوال مریضی او را می کند !!!!!!!! شما تصور نمایید در لحظات آخر عمر  می خواهید وصیت نمایید و اشاره می کنید که وصیت مهمی است اما یکی بگوید او را رها کنید حالش خوب نیست - و شاید هم بگوید الان حرف بیربط می زند و شاید هم بگوید هذیان می گوید - شما چه حالی پیدا می کنید ، آیا نمی گویید او را از من دور کنید
آری در آن لحظاتی که دیگر انسان می خواهد از دنیا برود جلوگیری از وصیت برایش خیلی خیلی سخت است آن هم شخص پیامبر اسلام 
6- پس شما قبول دارید که  به هر دلیلی مخالفت با امر پیامبر شد و نمی دانم چگونه این مساله را می پذیرید، چگونه به خودتان می قبولانید که عمل عمر را بر خواسته پیامبر تر جیح دهید ، آیا به راستی محمد می خواست هذیان بگوید
7- توجه کنید عمر از چه ادبیاتی استفاده می نماید حسبنا کتاب الله و...
خدای من سنت چه زود فراموش می شود به راستی تحمل این لحظات برای محمد ص چه سخت است او که به شهادت منابع معتبر اهل سنت و شیعه بارها بر نقل و کتابت حدیث اشاره داشته حالا در اخرین لحظات عمر گروهی مانع از نوشتن وصیت او می شوند

۸- به نظر می رسد آقای نووی نعو ذبالله  معتقد است که عمر از خو پیامبر هم فهمیده تر بوده است و پیامبر نفهمیده که الان دیگر وقت وصیت نیست

0-  به هر حال یا پیامبر نمی دانسته و نفهمیده که الان وقت وصیت نیست و دین کامل شده و نعوذ 9بالله بی خود گفته برایم کاغذ و قلم بیاورید و یا عمر نمی دانسته که الان وقت وصیت مهم پیامبر است و نمی بایست با او مخالفت ورزید

1-    

انتخاب با شما!!!!!!!!!!

و...............................
دوست من بنده توصیه می کنم به هر چه امثال نووی ها می گویند چشم بسته گوش ندهیم و بدون تامل و تفکر از آنها تبعیت ننماییم آیا فردای قیامت می گوییم چون نووی گفت قبول کردیم و آن وقت چه معامله ای با ما میشود
کمی بیشتر تامل نماییم
کمی اندیشه نماییم

دوست من باور كنيد اين همه اخباري كه در منابع شما درباره جهل عمر به بعضي از اعمال او آمده نيست براي بنده و هر خواننده اي تامل بر انگيز است  و ما نياز به تكرار نمي بينيم

 

- اما ادعاي شما بر مستحبي بودن اين امر و آن هم در لحظات آخر كه پيامبر مي فرمايد لن تضلوا ابدا و .. بسيار تامل برانگيز  است  و بنده را به تعجب واداشته است

برادر من بياييد كمي منطقي تر فكر كنيم بنده نيازي به تكرار نمي بينم فقط مي خواهم پاسخ بنده را بخوانيد و جواب منطقي ارائه نماييد

شما چگونه به خود مي قبولانيد كه اين يك مساله ساده بوده است

باور كنيد وقتي پيامبر مي فرمايند مطلبي بنويسم كه تا ابد گمراه نشويد اين بايد  امر مهمي  باشد

در صحيح بخاري و مسلم آمده است كه : حضرت فرمود :

-         چيزي بنويسم كه براي ابد شما را از گمراهي بيمه كند

نكته دوم در مسند احمد بن حنبل ، ج1 ، ص293 آمده از قول ابن عباس :

-         لما حضر رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ائتوني بكتف أكتب لكم فيه كتابا لا يختلف منكم رجلان بعدى

-         من چيزي براي شما بنويسم كه حتي بعد از من دو نفر هم با هم اختلاف نكنند .

-         و...............

 

باور كنيد وقتي ابن اثير مي گويد

فيكون إما من الفحش أو الهذيان . والقائل كان عمر ، ولا يظن به ذلك .

گوينده اين سخن هم عمر بوده است و ما از او چنين انتظاري از ايشان نداشتيم .

النهاية في غريب الحديث - ابن الأثير - ج 5 - ص 245

اين امر بايد مساله ناكواري باشد

باور كنيد وقتي پيامبر به عمر كه شما ايشان را اين قدر بالا برده ايد مي فرمايد اين زنان از شما بهترند ناراحتي پيامبر مشخص است

اين عبارتي را كه معجم كبير طبراني و ديگران آورده‌اند كه خود جناب عمر بن الخطاب نقل مي‌كند :

عن عمر بن الخطاب قال لما مرض النبي صلى الله عليه وسلم قال ادعوا لي بصحيفة ودواة اكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده ابدا فكرهنا ذلك أشد الكراهة ثم قال ادعوا لي بصحيفة أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال النسوة من وراء الستر الا تسمعون ما يقول رسول الله صلى الله عليه وسلم فقلت إنكن صواحبات يوسف إذا مرض رسول الله صلى الله عليه وسلم عصرتن أعينكن وإذا صح ركبتن عنقه فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم أحزنتني فإنهن خير منكم .

المعجم الأوسط - الطبراني - ج 5 - ص 288 و مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج9 ، ص34 و طبقات ابن سعد ، ج2 ، ص344 و كنز العمال ، متقي هندي ، ج5 ، ص644 .

باور كنيد اين سخن عيني در عمده القاري تامل بر انگيز است

خود جناب عيني كه شارح صحيح بخاري و مورد تأييد نويسنده مقاله نيز هست ، صراحت دارد :

هذه العبارات كلها فيها ترك الأدب والذكر بما لا يليق بحق النبي صلى الله عليه وسلم ولقد افحش من أتي بهذه العبارة .

عمدة القاري - العيني - ج 14 - ص 298 .

تمام عبارت هاي كه در مجلس پيامبر گفتند  ، بي ادبي بود كه آن ها كردند و سخني ناشايست نسبت به پيامبر گفتند . اين جسارت و فحشي است كه آن شخص به كار برده است

دوست من عبدالحي باور كن اين سخنان بزرگان شما حداقل مي بايست شما را به فكر وادارد

        آقاي نووي متوفاي676 كه از شخصيت‌هاي برجسته اهل سنت و شارح صحيح مسلم است ، مي گويد :

-      فقد اختلف العلماء في الكتاب الذي هم النبي ( صلى الله عليه وسلم ) به فقيل أراد أن ينص على الخلافة في إنسان معين لئلا يقع نزاع وفتن .

-      علما اختلاف دارند كه هدف پيامبر از نوشتن نامه چه بود . برخي گفته‌اند كه پيامبر مي خواست صراحتا بنويسد كه خليفه بعد از من كي است تا هيچ نزاعي و فتنه‌اي بعد از پيامبر بر نخيزد .

-         آقاي ابن حجر عسقلاني ، متوفاي 852 مي نويسد :

-         وقيل بل أراد أن ينص على أسامي الخلفاء بعده حتى لا يقع بينهم الاختلاف قاله سفيان بن عيينة .

-         فتح الباري - ابن حجر - ج 1 - ص 186 .

-      پيامبر اكرم مي خواست اسامي خلفاي بعد از خودش را نام ببرد تا اختلافي بين آن‌ها ايجاد نشود . اين نظر آقاي سفيان بن عيينه است .

-      همين تعبير را از سفيان بن عيينه ، آقاي عيني در كتاب عمدة القاري ، ج2 ، ص171 آورده است . و همچنين عيني از آقاي خطابي نقل كرده است كه :

-         قال الخطابي : يحتمل وجهين . أحدهما : أنه أراد أن ينص على الإمامة بعده فترتفع تلك الفتن العظيمة كحرب الجمل وصفين .

-         عمدة القاري - العيني - ج 2 - ص 171 .

-         پيامبر مي خواست امام را معين كند تا اين فتنه هاي بزرگي مثل قضيه جنگ جمل و صفين پيش نيايد .

-         جالب اين است كه قسطلاني در ارشاد الساري شرح صحيح بخاري ، ج1 ، ص207 مي گويد :

-         اكتب لكم كتاباً فيه نص علي الأئمة بعدي .

-         من كتابي بنويسم كه در آن تصريح كرده باشم ائمه بعد از خودم را .

-      و همچنين جناب  كرماني ، مشهور به شمس الأئمه كه كتابي دارد در شرح صحيح بخاري به نام الكوكب الدراري في شرح صحيح البخاري ، ج2 ، ص172 . يك تعبير زيبائي دارد :

-         اراد أن يكتب اسم الخليفة بعده لئلا يختلف الناس ولا يتنازعوا .

-         پيامبر اراده كرد كه اسم خليفه بعد از خودش را بنويسد تا مردم اختلاف و تنازع نكنند .

-      آقاي احمد امين مصري متوفاي 1373كه از شخصيت‌هاي بلند آوازه معاصر ما نيز هست ، بعد از تحقيق و بررسي به اين نتيجه رسيده است :

-         وقد اراد الرسول في مرضه الذي مات فيه أن يعن من يلي الأمر من بعده .

-         يوم الاسلام ، ص41 .

-         پيامبر اكرم مي خواست امام بعداز خودش را معين كند تا راه اختلاف بسته شود .

-         و خود جناب خليفه دوم در عبارتي كه آقاي ابن أبي الحديد در شرح نهج البلاغه ، ج12 ، ص20 آورده ، صراحت دارد كه :

-         ولقد أراد في مرضه ان يصرح باسمه فمنعت من ذلك إشفاقا وحيطة على الاسلام

-         آقاي عبد الفتاح عبد المقصود از شخصيت هاي بنام و پر آوازه مصري است، در همين كتاب مع رجال الفكر في القاهرة، ج2، ص111 وقتي مسئله قلم و دوات را مطرح مي كند، جلوگيري عمر بن خطاب را از نوشتن اين وصيت پيش مي آورد و مي گويد:

-     به نظر من وقتي رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود قلم و كاغذ بياوريد تا بنويسم چيزي را كه تا ابد شما را گمراه نكند و عمر جلوگيري كرد، اين توطئه اي بود كه از يك طرف، پَرَش را علي (عليه السلام) را گرفت و او را از امامت و خلافت مانع شدند و يك طرف توطئه هم مربوط به نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است كه اينها سخنان 23ساله پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را زير پا نهادند.

 

و برادر من باور كن كه جلوگيري از وصيت در آخرين لحظات حيات يك نفر – چه پيغمبر و چه غير ايشان امر ناپسند بوده و براي محتضر درد آور است

 

برادر من ما به مقايسه ابن عباس وعمر كاري نداريم ولي  باور كنيد عمر هر چقدر هم فهميده باشد از پيامبر فهميده تر نيست و شايد شما هم قبول داشته باشيد كه پيامبر موقعيت را بهتر مي دانسته تا عمر

اگر قبول داريد كه هيچ و الا توضيح بيشتر ارائه نماييد

برادر من درباره اشتباهات پيامبر هم كمي بيشتر بينديشيد

من گمان مي كنم ما نه تنها درباره حديث قرطاس و بحث جانشيني پيامبر بلكه درباره شخصيت والاي پيامبر بايد به گفتگو بپردازيم چرا كه در منابع شما اخباري است كه در شان نبي مكرم اسلام نمي باشد ما به سرفصل هاي بهضب ازاين اخبار كه در صحاح سته شما آمده اشاره مي نماييم


مبحث اول ـ نبىّ مكرّم اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و سبّ و لعن

مبحث دوم ـ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و شك در نماز

1ـ نماز 4 ركعتى را 5 ركعتى مى‏خواند

2ـ نماز 4 ركعتى را 2 ركعتى مى‏خواند

3ـ نماز 4 ركعتى را 3 ركعتى مى‏خواند

4ـ باز هم حديثى از علقمه

5ـ يك ركعت از نمازى را جا انداخت

6ـ تشهّد ركعت دوم را فراموش كرد

7ـ سهو در نماز

شك در نماز از شيطان

مبحث سوم ـ قضا شدن نمازها

1ـ نماز صبح

2ـ نماز عصر (و يا چند نماز)

مبحث چهارم ـ تصوير نماز بالاى منبر

مبحث پنجم ـ نماز در آغل گوسفندان

مبحث ششم ـ تأخير نماز عشاء تا نيمه شب

مبحث هفتم ـ دو روز معطّلى براى تعليم وقت نماز

مبحث هشتم ـ نمازهاى طولانى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

مبحث نهم ـ انجام اعمالى غير صحيح و سپس برگشت از آن

1ـ نماز روبروى تصوير

2ـ نهى از ظرف

3ـ پوشيدن لباس حرير

4ـ انگشتر طلا

مبحث دهم ـ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و لهو!

ـ سخنى از «ولتر»

قسمت اول ـ در حضور پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دفّ مى‏زنند و آواز مى‏خوانند.

قسمت دوم ـ زنى نذر مى‏كند كه دفّ بزند و تغنّى كند!

قسمت سوم ـ جواز لهو در مجلس عروسى بلكه امر به آن

قسمت چهارم ـ بردن عايشه به تماشاى مطرب‏ها

قسمت پنجم ـ شركت در مجلس عروسى كه خواننده زن آواز مى‏خواند

مبحث يازدهم ـ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از زن‏ها خوشش مى‏آمد!

بخش اول ـ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از صفيه خوشش آمد و...

بخش دوم ـ خدمتگزارى عروس

بخش سوم ـ برخورد با زنانى كه از مجلس عروسى برگشته بودند.

بخش چهارم ـ خلوت با يك زن.

مبحث دوازدهم ـ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به آن چه كه دستور مى‏دهد عمل نمى‏كند

مورد اول ـ تخطى رقاب مردم، ايذاء به آن‏ها است.

مورد دوم ـ خوردن از اطراف طعام صحيح نيست.

مورد سوم ـ بول و غائط، رو و پشت به قبله ممنوع

مورد چهارم ـ دراز كشيدن و يك پا را روى پاى ديگر انداختن ممنوع

مورد پنجم ـ ايستاده آب خوردن ممنوع

مورد ششم ـ پوشيدن لباس قرمز ممنوع

مورد هفتم ـ جنب بايد با وضو بخوابد.

مورد هشتم ـ وضو و غسل از زيادى وضوى زن ممنوع

مورد نهم ـ حكم حيوان دريايى كه در آب بميرد

مورد دهم ـ ايستاده بول كردن ممنوع

مبحث سيزدهم ـ نسبت‏هايى به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه شايسته‏ى مقام نبوت نيست.

اول ـ به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دوا مى‏دهند و او دستور مى‏دهد كه به همه دوا دهند

دوم ـ صبر حضرت، از يوسف عليه‏السلام كمتر بود.

سوم ـ يقين حضرت، از ابراهيم عليه‏السلام كمتر بود.

چهارم ـ جهل آن حضرت به شب قدر

پنجم ـ مى‏خوابيد و وضو نگرفته به نماز مى‏ايستاد.

ششم ـ آيا پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مسحور واقع شد؟

هفتم ـ دلدارى ورقة!

هشتم ـ فراموش كردن آياتى از سوره‏اى!

نهم ـ آيا پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ذبح بر انصاب مى‏كرد؟

دهم ـ رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كى از عذاب قبر، به خدا پناه مى‏برد؟

يازدهم ـ باران و رفع عذاب!

دوازدهم ـ خيمه‏هاى زن‏ها مانع اعتكاف مى‏شود!

سيزدهم ـ چرا پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با همسرانش قهر كرد؟

چهاردهم ـ حكم خوردن گوشت شكار براى مُحرِم

پانزدهم ـ عقد ازدواج در هنگام احرام

شانزدهم ـ آيا بر ظلم مأمور بايد صبر كرد؟

هفدهم ـ آيا در خانه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله توله سگ نگهدارى مى‏شد؟

هيجدهم‏ـ كاشكى درختى بودم!

نوزدهم ـ شستن دست قبل از طعام

بيستم ـ سارق كى كشته مى‏شود؟

بيست و يكم ـ بى‏وقت بودن اذان بلال!

مبحث چهاردهم ـ نسبت جهل به بعض مسائل

الف ـ عسل، دواى اسهال!

ب ـ جهل به خطر كشته شدن شتر در سفر

ج ـ جهل به لزوم گرده افشانى خرما (تأبير نخل).

د ـ جهل به بى ضرر بودن غيله

هـ جهل به «تبّع» و «عزير»

مبحث پانزدهم ـ آيا پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عصبانى بود؟

مبحث شانزدهم ـ برترين پيامبر كيست؟

1ـ يونس عليه‏السلام برترين پيامبر است.

2ـ موسى عليه‏السلام برترين پيامبر است.

3ـ ابراهيم عليه‏السلام بهترين است.

 

بنده نيز اصراري با ادامه بحث در اين زمينه ندارم چرا كه گفتني را بنده ارائه نمودم

فقط مي خواهم اين سوالات را براي بار اخر و به صورت شفاف پاسخ گوييد

 در پست زير مقداري از علم عمر در صحاح سته مي پردازيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 14:43  توسط سید رضا موسوی  | 

عمر در صحاح سته اهل سنت


پيشگفتار:

1 - دين عمر

الف - صلح حديبيه

ب - جلوگيرى از وصيت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

ج - حاطب بن أبي بلتعة

د - تغيير حد شارب الخمر

ه - دستور به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و زدن فرستاده او

و - نهى از رفع صوت در مسجد

ز - نهى از شعر خواندن در مسجد

ح - بدعت عمر در نماز تراويح

ط - بدعت در سه طلاقه

ى - حكم نماز بعد از عصر

يا - اعتراض به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در تقسيم

يب - تغيير كنيه مغيره

يج - شرابخوارى عمر

يد - كتك زدن همسر

يه - عمر عامل عدم نقل و كتابت حديث

يو - درباره متعه

يز - افزودن به تلبيه

يح - منع حق ذى القربى

2 - علم عمر

الف - جهل او به سه بار اجازه گرفتن

ب - غضب او از شنيدن كلمه: «اللّه أعلم»

ج - عمر ارزش حجر الاسود را نمى‏دانست

د - مقدار ديه جنين را نمى‏دانست

ه - جهل به عدم جواز رجم مجنونة

و - جهل به دستور تيمم

ز - جهل به عدم جواز تقسيم اموال كعبه

ح - عمر معناى كلاله را تا آخر عمر ندانست

ط - عمر مقدار ارث جد را نمى‏دانست

ى - عمر معناى كلمه «ابّ» را نمى‏دانست

يا - عمر نمى‏دانست كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در نماز عيد چه سوره‏هائى مى‏خواند

يب - عمر نمى‏دانست كه از مجوس بايد جزيه گرفت

يج - جهل به عدم سكناى مطلقة ثلاثة

يد - جهل به روايتى در مورد حج

يه - جهل به كفايت وضو از مذي

يو - جهل به ارث بردن زن از ديه شوهر

يز - چه كسى دنيا را برايمان زينت داد؟

يح - پسر عمر مطلبى را دانست كه او ندانست

3 - نهى از گريه بر ميت

4 - موافقات عمر

الف - موافقت در مورد مقام إبراهيم

ب - موافقت در مورد حجاب

ج - اسراى بدر

د - نماز بر جنازه منافق

و - موافقت در مورد غيرت زنها

5 - عزت مسلمانان به اسلام عمر

6 - محدث بودن عمر

7 - شيطان از عمر فرار مى‏كند

8 - حق را از زبان عمر بشنويد

9 - رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به عمر گفت: اى اخى!

10 - تعطيل حد بر مغيرة

11 - عمر و آيه رجم

12 - غيرت عمر

13 - عمر و لباس ابريشمى

14 - عمر و پيشنهاد اذان

15 - متفرقه

1 - تبعيد شرابخوار

2 - سعد را بكشيد!

3 - يك ماه بى خبرى از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

4 - زيد بن حارثه محبوبتر از عمر

5 - ترك نهى از منكر

6 - اهميت رعايت امور مردم


برگرفته از سايت موسسه تحقيقاتي ولي عصر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 14:40  توسط سید رضا موسوی  | 

با عرض سلام و ارادت به برادر عزیزم عبدالحی 

اول اينکه  – برادر من شما بدون توجه به پاسخ های ما دوباره همان سوالات قبلی را تکرار نموده ايد و تقريبا مطلب جديدی ارائه ننموده ايد لذا ما شما را دوباره به مراجعه به پاسخمان دعوت می کنم- اگر لطف کنيد در ادامه مباحثمان به تک تک مطالب ما به صورت جدا پاسخ گوييد-

دوم  اينکه - اما درباره  اينکه دوباره بر توجيهات امثال نووی تاکيد ورزيده ايد ما مجبوريم دوباره پاسخمان را تکرار نماييم و بگوييم

 

این مطلب که نوشتید  ثانياامام نوويي در شرح مسلم مي گويد: ((علما و متكلمان اتفاق نظر دارند كه موضع حضرت عمر رضي الله عنه   در جريان قرطاس نشانگر بينش ديني (فقه) فضيلت و دقت نظر اوست. زيرا او احساس خطر مي كرد از اينكه مبادا رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  مطالبي را عنوان كند كه آنان توان عمل كردن بر آنها را نداشته و بدين ترتيب خود را مستوجب عذاب كنند چون در صورت نوشتن، مسئله قطعي شده براي اجتهاد در آن مجالي باقي نخواهد ماند. به همين خاطر گفت: ((حسبنا الله كتاب)) خداوند براي تامين نيازهاي ما كافي است زيرا خود خداوند فرموده است:) مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْء) و (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي) لذا حضرت عمر رضي الله عنه   بخوبي مي دانست كه خداوند دين را به كمال و تمام رسانيده است و هيچ گونه خطر گمراهي امت را تهديد نمي كند و در عين حال آسايش و استراحت رسول الله صلي الله عليه وسلم  نيز مورد نظر او بود. لذا حضرت عمر رضي الله عنه   از بينش و تفقه بيشتري برخوردار بود تا ابن عباس. ((مسلم مع الشرح ج 11 ص (132) كتاب الوصيه
برادر من آیا گمان نمی کنید اهل سنت عزیز در بعضی از مواقع عمر را از خود پیامبر هم بالاتر برده اند - در آینده شاهد مثال خواهیم آورد -
1-آیا خود پیامبر نمی دانست که این عمل ایشان ممکن است باعث شود تا اصحاب نتوانند به آن عمل نمایند لذا  مستوجب عذاب شوند ولی عمر این مساله را دریافت
،2-  واعجبا که چگونه پیامبر نفهمید که دین کامل شده و احتیاج به بیان مساله دیگری نیست او که ان هو الا وحی یوحی برایش نازل شده  اما عمر این مساله را دریافت و مانع شد که پیامبر وصیت خویش را بنماید
3- ظاهرا به اعتقاد ایشان پیامبر نمی دانسته که دین دیگر کامل شده و این که پیامبر درخواست می کند ای مردم برای من قلم و کاغذ بیا ورید امر مهمی نیست محمد ص را به حال خودش واگذار نمایید او مریض است و در حال مریضی هذیان می گوید-
4- واویلا آیا سزاوار نیست امر پیامبر اجرا شود آیا اگر ما قبول کنیم که جناب عمر واقعا این گونه فکر می کرده آیا سزاوار بود که به امر پیامبر بی توجهی نماید و با خواسته او مخالفت ورزد
5- دوست من پیغمبر می خواهد وصیت کند اما عمر فکر احوال مریضی او را می کند !!!!!!!! شما تصور نمایید در لحظات آخر عمر  می خواهید وصیت نمایید و اشاره می کنید که وصیت مهمی است اما یکی بگوید او را رها کنید حالش خوب نیست - و شاید هم بگوید الان حرف بیربط می زند و شاید هم بگوید هذیان می گوید - شما چه حالی پیدا می کنید ، آیا نمی گویید او را از من دور کنید
آری در آن لحظاتی که دیگر انسان می خواهد از دنیا برود جلوگیری از وصیت برایش خیلی خیلی سخت است آن هم شخص پیامبر اسلام 
6- پس شما قبول دارید که  به هر دلیلی مخالفت با امر پیامبر شد و نمی دانم چگونه این مساله را می پذیرید، چگونه به خودتان می قبولانید که عمل عمر را بر خواسته پیامبر تر جیح دهید ، آیا به راستی محمد می خواست هذیان بگوید
7- توجه کنید عمر از چه ادبیاتی استفاده می نماید حسبنا کتاب الله و...
خدای من سنت چه زود فراموش می شود به راستی تحمل این لحظات برای محمد ص چه سخت است او که به شهادت منابع معتبر اهل سنت و شیعه بارها بر نقل و کتابت حدیث اشاره داشته حالا در اخرین لحظات عمر گروهی مانع از نوشتن وصیت او می شوند

۸- به نظر می رسد آقای نووی نعو ذبالله  معتقد است که عمر از خو پیامبر هم فهمیده تر بوده است و پیامبر نفهمیده که الان دیگر وقت وصیت نیست

۹- به هر حال یا پیامبر نمی دانسته و نفهمیده که الان وقت وصیت نیست و دین کامل شده و نعوذ بالله بی خود گفته برایم کاغذ و قلم بیاورید و یا عمر نمی دانسته که الان وقت وصیت مهم پیامبر است و نمی بایست با او مخالفت ورزید

انتخاب با شما!!!!!!!!!!

و...............................
دوست من بنده توصیه می کنم به هر چه امثال نووی ها می گویند چشم بسته گوش ندهیم و بدون تامل و تفکر از آنها تبعیت ننماییم آیا فردای قیامت می گوییم چون نووی گفت قبول کردیم و آن وقت چه معامله ای با ما میشود
کمی بیشتر تامل نماییم
کمی اندیشه نماییم

 

 

 

 

 

علامه شرف الدين از علمای شيعه مطلب جالب توجهی درباره مخالفت عمر  دارند آنجا که می گويد

خواننده توجه دارد كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نفرمود: ((مقصود من اين است كه احكام دينى را برايتان بنويسم )) تا در پاسخ حضرت گفته شود: ((براى فهم احكام دينى ، كتاب خدا كافى است )) اگر هم فرض شود كه منظور پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نوشتن احكام دينى بود، شايد تصريح بيشتر آن ، باعث ايمان بودن از گمراهى مى گرديد. ازين رو ترك سعى در نوشتن اين فرمان و اكتفا نمودن به قرآن ، بى مورد بوده است . بلكه اگر هم نوشتن آن مكتوب اثرى جز ايمن بودن از گمراهى نداشت ، باز ترك آن صحيح نبود كه به اعتماد جامع بودن قرآن براى همه چيز، از آن اعراض نمايند.
خواننده به خوبى مى داند كه با وجود قرآن ؛ كتاب جامع آسمانى ، باز امت اسلام براى فهم آن ناگزير از سنت مقدسه است واز آن بى نياز نيست ؛ زيرا استنباط احكام شرعى از قرآن گ گ كريم ، براى هر كس مقدور نمى باشد. اگر قرآن از بيان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بى نياز بود، خداوند امر نمى كرد تا پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آن را براى مردم بيان كند: ((وَاَنْزَلْنا اِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ مانُزِّلَ اِلَيْهِمْ)) (سوره نحل ، آيه 44).
252- سوره نور، آيه 55

به اين اخبار هم دقت نماييد

 

فيكون إما من الفحش أو الهذيان . والقائل كان عمر ، ولا يظن به ذلك .

گوينده اين سخن هم عمر بوده است و ما از او چنين انتظاري از ايشان نداشتيم .

النهاية في غريب الحديث - ابن الأثير - ج 5 - ص 245 .

ثانياً : اين عبارتي را كه معجم كبير طبراني و ديگران آورده‌اند كه خود جناب عمر بن الخطاب نقل مي‌كند :

عن عمر بن الخطاب قال لما مرض النبي صلى الله عليه وسلم قال ادعوا لي بصحيفة ودواة اكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده ابدا فكرهنا ذلك أشد الكراهة ثم قال ادعوا لي بصحيفة أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال النسوة من وراء الستر الا تسمعون ما يقول رسول الله صلى الله عليه وسلم فقلت إنكن صواحبات يوسف إذا مرض رسول الله صلى الله عليه وسلم عصرتن أعينكن وإذا صح ركبتن عنقه فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم أحزنتني فإنهن خير منكم .

المعجم الأوسط - الطبراني - ج 5 - ص 288 و مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج9 ، ص34 و طبقات ابن سعد ، ج2 ، ص344 و كنز العمال ، متقي هندي ، ج5 ، ص644 .

يا تعبير خود احمد بن حنبل خيلي واضح و روشن است . در مسند احمد ، ج3 ، ص346 مي گويد :

فخالف عليها عمر بن الخطاب حتى رفضها .

با اين نامه نوشتن ، عمر بن الخطاب مخالف كرد ، تا اين پيامبر انصراف داد .

ثالثاً : خود جناب عيني كه شارح صحيح بخاري و مورد تأييد نويسنده مقاله نيز هست ، صراحت دارد :

هذه العبارات كلها فيها ترك الأدب والذكر بما لا يليق بحق النبي صلى الله عليه وسلم ولقد افحش من أتي بهذه العبارة .

عمدة القاري - العيني - ج 14 - ص 298 .

تمام عبارت هاي كه در مجلس پيامبر گفتند  ، بي ادبي بود كه آن ها كردند و سخني ناشايست نسبت به پيامبر گفتند . اين جسارت و فحشي است كه آن شخص به كار برده است

در ضمن خبری ديگری از اتهام به پِامبر و اينکه حضرت حواسش پرت بوده توسط عايشه نقل شده

 روز آخر حيات پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، زنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمدند بزور داروي تلخ به او دادند. اين را خود آقايان نقل كرده اند. راست و دروغش به عهده خودشان. در صحيح بخاري و صحيح مسلم هم آمده است.

قالت عائشة لددناه في مرضه فجعل يشير إلينا أن لا تلدوني فقلنا كراهية المريض للدواء فلما أفاق قال ألم أنهكم إن تلدوني قلنا كراهية المريض للدواء فقال لا يبقى أحد في البيت الا لد و أنا أنظر إلا العباس فإنه لم يشهد كم.

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: در حلقوم من داروي تلخ نريزيد، من دارو نيازي ندارم. عايشه مي گويد: شايد او چون مريض است و حواسش نيست، اين جمله را مي گويد. مي گويد: دارو را داديم و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از هوش رفت. بعد از مدتي بهوش آمد و گفت: مگر نگفتم كه به گلوي من دارو نريزيد؟

صحيح بخاري، ج5، ص143 - ج7، ص17 - ج8، ص40 - صحيح مسلم، ج7، ص24 - عمدة القاري، ج18، ص73 - سنن كبري نسائي،‌ج4، ص255 - صحيح ابن حبان، ج14، ص554 - تاريخ طبري، ج2، ص437 - البداية و النهاية، ج5، ص246

بعد پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دستور مي دهد آنهايي كه به من دارو خوراندند، همه را بخوابانيد زمين و در حلقوم همه شان دارو بريزيد، غير از عباس كه او شريك نبود در اين امر.

 

 

 

 

در ضمن درباره علم عمر و فهم او از مسايل دينی به قدري اخبار در زمينه ضعف علمی او از احکام اسلامی در منابع شما وجود دارد که بيان آن اين سخن را به درازا خواهد کشاند ما چند نمونه را برای شما می آوريم
در مسند احمد بن حنبل، ج4، ص319 و در سنن ابي‌داوود، ج1، ص53 و سنن نسائي، ج1، ص60 آمده است که: در مورد کسى که يک ماه و دو ماه آب پيدا نمى‌کند خليفه گفت: «اما من نماز نمى‌خوانم تا آب پيدا کنم» يعنى مسأله تيمم را در خاطر نداشت.
در سنن کبري، ج7، ص442 و تفسير رازي، ج7، ص484 و درّالمنثور سيوطى، ج1، ص288 و کتاب‌هاى ديگر آمده است که: خليفه دوم تصميم گرفت زنى را که در شش ماهگى فرزندش متولد شده بود، سنگسار کند. حضرت علي(عليه‌السلام) با خواندن آيه‌ى «وَحَمْلُهُ وَفصالُه ثَلاثونَ شَهراً»2 ثابت کرد که مدت باردارى مى‌تواند شش ماه باشد. و عمر، آن زن را آزاد کرد و گفت: «لَولا عليٌ لَهَلَکَ عُمَر؛ اگر على نبود عمر هلاک مى‌شد.»
در تفسير ابن کثير، ج1، ص467 و درّالمنثور، ج2، ص133 و بسيارى از کتاب‌هاى ديگر دانشمندان اهل سنت آمده است که: «خليفه دوم به زيادىِ مهر زن‌ها اعتراض کرد. يکى از زنان به خليفه معترض شده و آيه «وَآتَيْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنطَاراً»3 را خواند و خليفه اشتباه خود را پذيرفت» يعنى خليفه به آيه‌ى شريفه‌ى قرآن توجه نداشت.
در تفسير ابن‌جرير، ج30، ص38 و کشاف زمخشري، ج3، ص253 و درّالمنثور سيوطى، ج6، ص317 و بسيارى ديگر از کتاب‌هاى بزرگان اهل سنت آمده است که خليفه آيه‌ى شريفه‌ى «وَفَاکِهَةً وَأَبّاً»4 را تلاوت کرد و درباره‌ى معناى آن از ديگران! سؤال کرد و بعد گفت: «ما از به تکليف افتادن در فهم اين‌ها منع شديم!»
شما براى اينکه بدانيد نظر خود جناب عمر درباره‌ى علم و دانش خودش چيست، کافى است به جمله‌ى «کُلُّ النّاسِ أَعلَم مِن عُمَر» در تفسير قرطبي، ج14، ص227 و تفسير زمخشري، ج2، ص445 و تفسير سيوطي، ج5، ص229؛ و جمله‌ى «کُلُّ أَحَدٍ أَفقَهُ مِن عُمَر» در کتاب رياض النضرة، ج2، ص196 و کفايه کنجي، ص105، مراجعه کنيد.
خطبه‌ى خليفه را بخوانيد که گفت: «هر کس مى‌خواهد از قرآن سؤال کند، به نزد ابى بن کعب برود و هر کس مى‌خواهد از حلال و حرام سؤال کند، سراغ معاذ بن جبل برود و هر کس مى خواهد از واجبات سؤال کند، به نزد زيد بن ثابت برود و هر کس مى‌خواهد از مال و ثروت سؤال کند، نزد من بيايد که من خزانه‌دار مى‌باشم.» اين خطبه در سنن کبرى بيهقي، ج6، ص210 و سيره‌ى عمر ابن‌جوزي، ص87 آمده است.
همچنين به کتاب صحيح بخارى (ج3، ص151) مراجعه کنيد. در آنجا آمده است: «تمتّعنا على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلّم ونزل القرآن قال رجل برأيه ما شاء» که نشان مى‌دهد يا خليفه نظر رسول خدا(صلى‌الله عليه وآله) را نمى‌دانسته و يا نظر خود را بر نظر رسول خدا(ص) ترجيح داده است!.
در مورد علم و دانش خليفه مراجعه کنيد به: بيهقى در شعب‌الايمان و تفسير قرطبى، ج1 ص34 و ابن‌جوزى در سيره‌ى عمر، ص165 با سند صحيح از عبدالله بن عمر آورده که گفت: «تَعلّم عُمَر سورة البقرة في اثنَتي عَشرة سَنة فلمّا ختمها نَحر جزوراً؛ عمر سوره‌ى بقره را در دوازده سال! ياد گرفت و چون ختمش نمود، شترى قربانى کرد.» حالا حساب کنيد اگر يادگيرى سوره‌ى بقره ـ که کمتر از دو و نيم جزء قرآن است ـ 12 سال طول بکشد، تمام قرآن چه قدر طول مى‌کشد؟!

در ضمن اخباری وجود دارد که امام علی عليه السلام به هيچ وجه سيره عمر را قبول نداشت و حتی از نشست و برخواست با او کراهت داشت و..

مواضع اميرالمؤمنين صلوات الله و سلامه عليه در مقابل عمر

با توجه به موضع حضرت امير ع نسبت به عمر صدور چنين سخني از آن حضرت ممكن نيست . به برخي از  موضعگيراي تند حضرت امير عليه ا لسلام نسبت به عمر اشاره مي شود:

1.  حضرت از همنشيني با عمر کراهت داشت

... فَأَرْسَلَ إِلَى أَبِي بَكْرٍ أَنْ ائْتِنَا وَلَا يَأْتِنَا أَحَدٌ مَعَكَ كَرَاهِيَةً لِمَحْضَرِ عُمَرَ ...

صحيح البخاري کتاب المغازي باب غزوة الخيبر ج 5 ، ص 83 ، حديث 3913 ،  طبع : دارالفکر ـ بيروت .

... حضرت امير عليه السلام به دنبال ابوبکر فرستاد وبخاطر اينکه از همنشيني با عمر کراهت داشت ، فرمود به او بگوئيد تنها بيايد و کسي را با خودش نياورد .

2- اميرالمؤمنين عمر را درغگو،گناهکار،پيمان شکن وخائن مي داند 

3302 - ... عَنْ الزُّهْرِيِّ أَنَّ مَالِكَ بْنَ أَوْسٍ حَدَّثَهُ قَالَ أَرْسَلَ إِلَيَّ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَجِئْتُهُ حِينَ تَعَالَى النَّهَارُ قَالَ فَوَجَدْتُهُ فِي بَيْتِهِ جَالِسًا عَلَى سَرِيرٍ ... فجاء يرفا ... فَقَالَ هَلْ لَكَ فِي عَبَّاسٍ وَعَلِيٍّ قَالَ نَعَمْ فَأَذِنَ لَهُمَا ... ثُمَّ تُوُفِّيَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَوَلِيُّ أَبِي بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِي كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا ...

صحيح المسلم کتاب الجهاد باب حکم الفئ ج5 ، ص 152، طبع : دارالفکر ـ بيروت .

زهري از مالک بن اوس نقل مي کند : عمر بن خطاب به دنبال من فرستاد پيش او رفتم در حالي که روز ( خورشيد ) بالا آمده بود ، ديدم بر تختي نشسته است ... مالک بن اوس مي گويد : يرفا آمد و گفت عباس (عموي پيامبر اکرم ) و علي بن ابي طالب ( صلوات الله و سلامه عليه ) آمده اند ، مي خواهند پيش تو بيايند ، عمر گفت بگو بيايند ... ( سپس عمر خطاب به عباس و حضرت امير    مي گويد ) ابوبکر از دنيا رفت ومن خود را  جانشين رسول خدا و ابوبکر شمردم و شما دو نفر مرا دروغگو و گناهکار و پيمان شکن و خائن  پنداشتيد .

3. در قضاياي خلافت ، حضرت امير مي فرمايند :                                    

وقال عليه السلام : واعجبا أن تكون الخلافة بالصحابة ولا تكون بالصحابة والقرابة . وروي له شعر في هذا المعنى :

فإن كنت بالشورى ملكت أمورهم * فكيف بهذا والمشيرون غيب

وإن كنت بالقربى حججت خصيمهم *   فغيرك أولى بالنبي وأقرب

نهج البلاغة - خطب الامام علي عليه السلام ج 4   ص 43 ، خطبه 190 .

( حضرت امير در جواب ابوبکر، مي فرمايند ) عجيب است مگر خلافت بمصاحبت است ، و بمصاحبت و قرابت و خويشاوندى نيست .

 سيّد رضى مي گويد :  دو بيت شعر فوق هم در آن هنگام از آن حضرت ( عليه الصلاة و السلام  ) روايت شده است  و ترجمه اش اين است :

كه اگر تو بواسطه اجماع امّت زمام امور را در دست گرفتى ، چگونه چنين اجماعي  درست است در صورتيكه اهل حلّ و عقد و مشورت ( من و بنى هاشم ) غايب بوده اند

و اگر بسبب خويشى با مخاصمه جوى آنان حجّت آوردى و برترى جستى كه در اين صورت هم آن كس كه با پيمبر نزديكتر است باين امر سزاوارتر است .

4.  اعتراض به عمر و ابوبکر در غصب خلافت

ولو لا خاصّة ما كان بينه وبين عمر، لظننت أنّه لا يدفعهاعنّي .

شرح نهج البلاغة: 95/6.

اگر آن ارتباط ويژه  ميان ابوبكر و عمر نبود، امر خلافت را از من دفع نمى‏كردند.

در عبارت طبرى آمده  :

ولولا خاصّة ما بينه وبين عمر ، وأمر قد عقداه بينهما ، لظننت أنّه لا يدفعها .

المسترشد لمحمد بن جرير الطبري: 413.

آنچه كه مانع خلافت من شد، همان پيمان سرّى بود كه ميان ابوبكر و عمر منعقد شده بود:

5. مخالفت با سيره و روش ابوبکر و عمر

به حضرت امير پيشنهاد دادند بعد از عمر خليفه شود به شرط اينکه به سنت شيخين عمل کند حضرت جواب دادند من به قرآن و سنت رسول خدا و رأي خودم عمل مي کنم . در نتيجه حضرت بخاطر عمل کردن به قرآن و سنت رسول خدا و عمل نکردن به سنت شيخين از خلافت  کنار زدند .

عن عاصم عن أبى وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف كيف بايعتم عثمان وتركتم عليا رضى اللّه عنه قال ما ذنبي قد بدأت بعلي فقلت أبايعك على كتاب اللّه وسنة رسوله وسيرة أبي بكر وعمر رضى اللّه عنهما قال فقال فيما استطعت قال ثم عرضتها على عثمان رضى اللّه عنه فقبلها .

مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 75، فتح الباري ج 13 ص 170.

ابن وائل گويد: به عبد الرحمان گفتم: چگونه با وجود شخصيتى مانند على با عثمان بيعت كرديد؟ پاسخ مى‏دهد: گناه من چيست كه سه مرتبه به على پيشنهاد كردم كه خلافت را به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره ابوبكر وعمر بپذيرد ولى قبول نكرد. ولى عثمان زير بار اين پيشنهاد رفت .

 

و باز حتي در زمان حكومت ظاهري خودش ، وقتي ربيعة بن أبي شداد خثعمي به آن حضرت پشنهاد داد كه من در صورتي با شما بيعت خواهم كرد كه بر طبق سنت ابو بكر و عمر رفتار كني ، حضرت نپذيرفت و فرمود :

ويلك لو أن أبا بكر وعمر عملا بغير كتاب الله وسنة رسول الله صلى الله عليه وسلم لم يكونا على شئ من الحق فبايعه ... .

واي بر تو ! اگر ابو بكر و عمر بر خلاف كتاب خدا و سنت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم عمل كرده باشند ، چه ارزشي مي‌تواند داشته باشد ؟

تاريخ الطبري ، الطبري ، ج 4 ، ص 56 .

 

 

 ولما خرجت الخوارج من الكوفة أتى عليا أصحابه وشيعته فبايعوه وقالوا نحن أولياء من واليت وأعداء من عاديت فشرط لهم فيه سنة رسول الله صلى الله عليه وسلم فجاءه ربيعة بن أبى شداد الخثعمي وكان شهد معه الجمل وصفين ومعه راية خثعم.

 فقال له: «بايع على كتاب الله وسنة رسول الله صلى الله عليه وسلم» فقال ربيعة: «على سنة أبى بكر وعمر .

 قال له علي: «ويلك لو أن أبا بكر وعمر عملا بغير كتاب الله وسنة رسول الله صلى الله عليه وسلم لم يكونا على شئ من الحق .

 فبايعه، فنظر إليه على وقال أما والله لكأنى بك وقد نفرت مع هذه الخوارج فقتلت وكأني بك وقد وطئتك الخيل بحوافرها فقتل يوم النهر مع خوارج البصرة.

 تاريخ الطبري: 56/4.

 وقتي که خوارج بر ضد امير مومنان شوريدند ، حضرت به نزد ياران و طرفداران خويش آمدند و ايشان دوباره با حضرت بيعت کردند و گفتند : ما با هرکس که دوست باشي دوست بوده و با هرکس دشمني کني دشمن هستيم ؛ پس با ايشان چنين قرار داد بست که به سنت رسول خدا عمل نمايد ؛ پس ربيعة بن ابي شداد خثعمي که در جمل و صفين همراه حضرت بوده و پرچم قبيله خثعم را به همراه داشت به نزد حضرت آمد ؛ پس حضرت به او گفتند : با من بيعت کن به شرط کتاب خدا و سنت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ؛ اما ربيعه گفت : بر سنت ابو بکر وعمر ؛

 پس حضرت فرمودند : واي برتو ؛ اگر ابو بکر و عمر به غير کتاب خدا و سنت پيامبر او عمل کرده باشند ذره اي بر حق نبوده اند .

 پس با امير مومنان بيعت نمود ؛ سپس حضرت به او نگاهي کرده فرمودند : قسم به خدا که من تو را مي بينم که همراه با خوارج به جنگ ( من ) آمده اي  و کشته شده اي ؛ پس تو را مي بينم که سم اسب ها تو را لگد مال کرده است .

 س در روز نهروان همراه با خوارج بصره کشته شد !!!

 

 

على (عليه السلام) عمر را شايسته خلافت نمى‏داند

5 . و همچنين وقتى مطلع مى‏شود كه ابوبكر تصميم دارد عمر را به عنوان خليفه منصوب كند ، اعتراض شديد خود را با صراحت اعلام مى‏كند ؛ همان‏طورى كه در نقل ابن سعد در طبقات آمده :

عن عائشة قالت لما حضرت أبا بكر الوفاة استخلف عمر فدخل عليه علي وطلحة فقالا من استخلفت قال عمر قالا فماذا أنت قائل لربك قال بالله تعرفاني لأنا أعلم بالله وبعمر منكما أقول استخلفت عليهم خير أهلك.

عائشه نقل مى‏كند : در آخرين لحظات زندگى ابوبكر ، على (عليه السلام) و طلحه نزد او رفتند و از وى پرسيدند: چه كسى را خليفه خود قرار داده‏اى ؟

پاسخ داد: عمر را.

 به وى گفتند : پاسخ خداوند را چه خواهى داد.

 پاسخ داد : آيا خدا را به من مى‏شناسانيد، من به خدا و عمر از شما آگاه ترم، اگر به ملاقات خداوند بروم خواهم گفت: كه بهترين بنده تو را براى خلافت انتخاب كردم .

الطبقات: 196/3، تاريخ مدينة دمشق: 251/44، عمر بن الخطاب للاستاذ عبد الكريم الخطيب ص 75 .

احمد بن يحيي بلاذري در انساب الأشراف مي‌نويسد :

عن ابن عباس قال: بعث أبو بكر عمرَ بن الخطاب إلى علي رضي الله عنهم حين قعد عن بيعته وقال: ائتني به بأعنف العنف، فلما أتاه، جرى بينهما كلام. فقال علي: اجلبْ حلباً لك شطره. والله ما حرصك على إمارته اليوم إلا ليؤمرك غداً .

أنساب الأشراف ، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذري (متوفاى279هـ) ج 1 ، ص 253 .

... ابن عباس مي گويد : در زمان بيعت ابوبکر زماني که علي (عليه السلام) با او بيعت نکرد ، ابوبکر عمر بن الخطاب را دنبال ايشان فرستاد و به عمر گفت : علي را به سخت ترين و بدترين وجه ممکن پيش من بياور . در بين راه بين حضرت امير(عليه السلام) و عمر مشاجره اي درگرفت . علي (عليه السلام ) به عمر گفت : شيرخلافت را بدوش ، سهم تو محفوظ است . قسم به خدا حرص و ولع تو براي به حکومت رسيدن ابوبکر به خاطر اينست که او بعد از خودش تو را به جانشيني برگزيند.

و در روايت ديگر مي‌نويسد :

عن هشام بن عروة قال : لما بويع عمر قال علي : حلبت حلباً لك شطره ، بايعته عام أول ، وبويع لك العام.

أنساب الأشراف ، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذري (متوفاى279هـ) ج 3 ، ص 416 .

از هشام بن عروه روايت شده است که وقتي مردم با عمر بيعت کردند علي به او فرمود : شيري را دوشيدي که مقداري از آن به خودت رسيد ؛ در گذشته تو با او بيعت کردي ، و امروز او براي تو بيعت گرفت .

موارد بسيار ديگری هم وجود دارد که ما به زودی به بيان آن ها خواهيم پرداخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:45  توسط سید رضا موسوی  | 

سوم اينکه – اما اينکه می گوييد عمر مخالفت کرده ولی  اين دستور پيامبر مستحبی بوده خيلی عجيب است

ما بار ديگر پاسخ استاد قزوينی را برای شما می آوريم

يكي از توجيحاتي كه نويسنده مقاله آورده و توجيحات بي اساسي است ، مي گويد : تمام اقوال پيامبر به عنوان وحي تلقي نمي شود . بعضي از دستورات حضرت جنبۀ استحبابي و مشورتي دارد ؛ چنانچه صيغه هاي امر در احاديث وجود دارد كه براي استحباب است . بعد ايشان مثال مي زند : مثل :

 

واذا حللتم فاصطادوا .

 

اگر چنانچه از احرام بيرون آمديد ، صيد كنيد .

 

آيا در اين جا كسي آمده و گفته كه صيد كردن در اين آيه دليل بر وجوب است ؟ آيا واجب است كسي كه از صيد بيرون مي‌آيد ، صيد كند ؟ با اين كه خداي عالم دستور داده است . البته از علماي اهل سنت هم قبلاً اين تعبير را دارد . محمد بن علي مالكي ، متوفاي 536 همين تعبير را دارد .

 

ما به اين نويسنده مقاله كه قطعاً طلبه و حوزه ديده هم هست ، (اگر اين تعبير من پيچيده و علمي است ، از بعضي از بينندگان پوزش مي طلبم ) عرض مي كنيم : اولاً ايشان آمده اين قضيه را كه حضرت دستور داد قلم و كاغذي بياوريد براي من تا چيزي بنويسم كه گمراه نشويد ، مقايسه كرده است با آيه شريفه :

 

وَإِذَا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُوا . المائده / 2 .

 

قياس ، قياس مع الفارق است . ايشان اگر حوزه ديده است و الف باي اصول اهل سنت را خوانده باشد ، آقايان علماي سني و علماي شيعه ، همه معتقد هستند :

 

وقوع الأمر عقيب النهي لا يدل علي الحذر

 

اگر چنانچه امري بعد از نهي به كار رود ، دلالت بر وجوب ندارد ؛ بلكه مباح بودن منهي عنه را ثابت مي كند .

 

در اين جا وقتي محرم بودند ، صيد كردن حرام بوده است ، خداي عالم مي فرمايد : وقتي از احرام بيرون آمديد ، صيد كنيد . يعني الآن براي شما صيد كردن مجاز است .

 

و يا در آيۀ شريفه جمعه مي فرمايد :

 

فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلَاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ . الجمعه / 10 .

 

نماز جمعه كه تمام شد ، پخش بشويد و برويد دنبال روزي .

 

آيا آقايان اهل سنت به اين عمل مي كنند ؟ يعني بعد از نماز جمعه ، همه مي روند دنبال كار و مغازه و ... يا اين كه «َانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ» به دنبال آيه قبلي است كه :

 

إِذَا نُودِيَ لِلصَّلَاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ذَلِكُمْ .

 

در اين آيه هر گونه بيع را تحريم و حضور در نماز جمعه را واجب كرد . اين جا مي گويد : آن بيعي كه در زمان نماز حرام بود ، بعد از نماز جمعه جايز شد .

 

بنابراين ، اين آيه شريفه با حديث قرطاس ، كاملاً قياس مع الفارق است . آن جا وقوع امر بعد از نهي است و اين دليل بر حذر نيست .

 

ثانياً : فقها و مفسران و اصولين اهل سنت به صراحت گفته‌اند كه امر ، حقيقت در وجوب و مجاز در استحباب است . يعني اگر امري از خدا و پيامبر صادر شد ، اولاً و بالذات وجوب را مي رساند . آقاي ابن حجر عسقلاني در فتح الباري ، ج13 ، ص289 مي گويد :

 

ان الأمر حقيقة في الوجوب .

 

اوامر شرعي ، حقيقت در وجوب هستند .

 

آقاي عيني در  عمدة القاري ، ج21 ، ص160 مي گويد :

 

ظاهره حقيقة في الوجوب .

 

آقاي آلوسي در تفسيرش ، ج3 ، ص4 مي گويد :

 

لأن الأمر حقيقة في الوجوب .

 

همين تعبير را جناب رازي در كتاب اصولش ، المحصول ، ج2، ص72 دارد .

 

جناب آقاي ابن عابدين كه براي عزيزان اهل سنت حنفي مذهب ، يك كتاب معتبر فقهي هست ، در كتاب  حاشية رد المختار ، ج2 ، ص66 مي گويد :

 

والتحقيق هو مذهب الجمهور أنه حقيقة في الطلب الجازم او الراجح .

 

اين برادر عزيزمان مراجعه  كنند به كتاب هاي اصولي اهل سنت كه همگي اعتراف دارند اوامر شرعي حقيقت در وجوب هستند . اگر قرينه‌اي دال بر استحباب نباشد ، ما بايد حمل كنيم امر شارع را بر وجوب .

 

ثالثاً : آيه شريفه 59 سوره نساء مي گويد :

 

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ .

 

خدا و پيامبر را اطاعت كنيد .

 

اطاعت خدا و پيامبر ظهور در وجوب دارد .

 

در سوره نساء آيۀ 14 مي فرمايد :

 

وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ .

 

هر كس خدا و پيامبر  را معصيت كند ، داخل آتش جاودانه خواهد شد .

 

در سوره احزاب ، آيه 36 مي فرمايد :

 

وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا .

 

اين آيات داد مي زند كه اوامر پيامبر ، اوامر وجوبي هستند ؛ مگر قرينه‌اي دال بر انصراف از وجوب در حديث باشد .

 

رابعاً : از خود آقاي ابوهريره در صحيح مسلم ، ج7 ، ص91 ، ح6007 كه پيامبر اكرم فرمود :

 

مَا نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَاجْتَنِبُوهُ وَمَا أَمَرْتُكُمْ بِهِ فَافْعَلُوا مِنْهُ مَا اسْتَطَعْتُمْ .

 

هر آن چه را كه من از آن نهي كردم ، واجب است كه اجتناب كنيد و هر چه دستور دادم بايد شما اطاعت كنيد .

 

و همچنين باز در صحيح مسلم ، ج6 ، ص13 ، حديث4640 باز از ابوهريره از نبي مكرم نقل كرده :

 

مَنْ أَطَاعَنِي فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَمَنْ يَعْصِنِي فَقَدْ عَصَى اللَّهَ .

 

اطاعت من ، اطاعت خدا است و معصيت من ، معصيت خداوند است .

 

اين روايات ثابت مي كند بر اين كه در اين قضيه كساني كه معصيت پيامبر را كردند ، در حقيقت معصيت خدا را كردند .

 

خامساً : در حديث قرطاس نكاتي آمده است كه صراحت در وجوب دارد . پيامبر مي فرمايد : چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد . كدام امر استحبابي  چنين كاربردي دارد؟ يا در روايت ديگري دارد كه : كتابي بنويسم كه بعد از من اختلاف نكنيد . و يا اين كه وقتي سر و صدا زياد شد ، پيامبر اكرم غمگين و ناراحت شد . اگر امر استحبابي بود و اين ها اطاعت نكردند ، گناهي نكردند ، اصلا جا نداشت نبي مكرم صلي الله عليه وآله وسلم غمگين بشود . و اين كه پيامبر اكرم فرمود : از خانه من برويد بيرون ، اگر امر استحبابي بود ، اين برخورد تند را نياز نداشت .

 

سادساً : آقاي ابن عباس از اين قضيه ، به يك مصيبت جانكاه تعبير مي كند و مي گويد :

 

ان الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله و بين كتابته

 

تمام مصيبت امت اسلامي از ان جا شروع شد كه نگذاشتند نبي مكرم آن وصيت نامه را بنويسد

 

اگر واقعاً امر مستحبي بود ، آيا نياز به چنين تعبيري بود ؟

 

سابعاً : ما مي بينيم يك سري از كساني كه در آن جا بودند و حتي زنان پيامبر اعتراض كردند . پشت پرده فرياد زدند :

 

ألا تسمعون ما يقول رسول الله ؟

 

آيا نمي شنويد كه پيامبر چه مي گويد ؟

 

يا در تعبير ديگر دارد :

 

واي بر شما ، پيامبر اكرم مي خواهد وصيت بنويسد .

 

معجم اوسط ، طبراني ، 5 ، ص288 و مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج9 ، ص34 .

 

اگر واقعاً امر استحبابي بود ، زنان پيامبر كه شما از آن ها به ازواج مطهره تعبير مي كنيد ، چنين تعبيري را مي كردند ؟

 

جالب اين است كه خود جناب عمر بن خطاب نقل مي كند . در همين مجمع الزوائد هيثمي ، ج9 ، ص34 كه مي گويد : عمر گفت : وقتي پيامبر گفت قلم و كاغذ بياوريد و ما  از اين قضيه ناراحت شديم ، زنان پيامبر گفتند : مگر نمي شنويد اين سخنان پيامبر را ، چرا قلم و كاغذ نمي آوريد ؟ من گفتم :

 

فقلت إنكن صواحبات يوسف إذا مرض رسول الله صلى الله عليه وسلم عصرتن أعينكن وإذا صح ركبتن رقبته فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم .

 

شما زن ها مثل همان افرادي كه در اطراف يوسف و دلباخته يوسف بودند ، هستيد ، هر وقت پيامبر مريض مي شود ، از چشمانتان اشك مي ريزد و وقتي سالم مي شود ، بر گردنش سوار مي شويد .

 

اگر واقعاً اين تعبير را اگر طبراني نقل نمي كرد و هيثمي نمي گفت روايت صحيح است ، من به هيچ وجه نقل نمي كردم .

 

بعد جالب اين است كه در همين روايت ، رسول خدا فرمود :

 

دعوهن فإنهن خير منكم .

 

اين زن ها را رها كنيد ، آن‌ها از شما بهتر هستند .

 

من به جهت اهميت قضيه ، سند را بارديگر تكرار مي كنم :

 

معجم اوسط ، طبراني ، 5 ، ص288 و مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج9 ، ص34 و كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج5 ،‌ص644 و امتاع الاسماع ،‌المقريزي ، ص546

 

و البته در معجم كبير طبراني ، ج11 ، ص30 ، يك تعبير ديگري دارد و نگفته است كه قائل عمر بوده است :

 

فقال بعض القوم اسكتي فإنه لا عقل لك فقال النبي صلى الله عليه وسلم أنتم لا أحلام لكم .

 

يكي از آن‌هايي كه در خانه بود گفت : ساكت باش ، تو عقل و شعور نداري . پيامبر فرمود : خود شما عقل و شعور نداريد .

 

اين تعابير ، به هيچ وجه با استحبابي بودن ، دستور پيامبر همخواني ندارد . من تعجب مي  كنم و تأسف مي خورم از اين توضيح نادرست نويسنده مقاله .

برادر من  عبدالحی د ر خبر ديگری آمده

 

 فغمّ رسول الله وأزجره

اين برخورد مردم پيغمبر را غمناک کرد و دلتنگ نمود

 انساب الأشراف ج1 ص562

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:44  توسط سید رضا موسوی  | 

 

اما اينکه می گوييد علی  هم مخالفت نموده است

هدايتي :

 

برخي براي اين كه كار عمر بن خطاب را توجيه كنند ، گفته اند كه علي عليه السلام در برخي از موارد با نبي مكرم مخالفت كرده است . نويسنده مقاله مي گويد كه در قضيه صلح حديبيه و در قضيه طعام آوردن براي خانواده خودش ، امام علي عليه السلام با پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم مخالفت كرده است . توضيح كوتاهي در اين باره بفرماييد تا ببنيم كه اين توجيه جايي دارد يا نه ؟

 

جواب استاد :

 

همان طوري كه حضرت عالي اشاره فرموديد ، نويسنده مقاله ، يكي از جاهايي كه خيلي مانور داده و وقيحانه پاي امير المؤمنين سلام الله عليه را به ميان كشيده ، اين است كه مي گويد : علي عليه السلام هم در صلح حديبيه مخالفت كرد . وقتي عليه السلام نوشت :

 

هذا ما قاضا عليه محمد رسول الله

 

اين صلح نامه اي است بين محمد رسول خدا و قريش .

 

مشركين اعتراض كردند كه محمد رسول الله را قبول نداريم . اگر مي دانستيم كه رسول خدا است ،‌ با او نمي جنگيديم . كلمه رسول الله را حذف كنيد . پيامبر به علي دستور دادند كه كلمه رسول الله را محو كن . امير المؤمنين عليه السلام فرمودند : قسم به خدا من نمي توانم چنين جسارتي را بكنم . كلمه رسول الله را پاك كنم .

 

اين مطلب را در برخي از صحاح و حتي در صحيح بخاري و مسلم هم آمده است .

 

در اين جا من چند نكته را خدمت بينندگان عزيز عرض مي كنم . در رابطه با قضيه مخالفت امير المؤمنين سلام الله عليه در پاك كردن كلمه رسول الله ، ما در منابع معتبر اهل سنت داريم : كسي كه گفت نام رسول الله را پاك كن ، مشركين قريش بودند . سهيل بن عمر گفت : اين كه نوشته اي : « محمد رسول الله » پاك كن . امير المؤمنين برگشت و به او گفت :

 

هو والله رسول الله وإن رغم انفك لا والله لا امحها

 

خصائص نسائي ، ص202 و فتح الباري ، ج7 ، ص386

 

به كوري چشم تو ، حضرت رسول خدا است و قسم به خدا كلمه رسول الله را پاك نخواهم كرد .

 

و در نقل ديگر نسائي آمده است كه باز علي عليه السلام در صلح نامه اين گونه نوشت ،‌ مشركين به علي عليه السلام گفتند :

 

لا تكتب محمد رسول الله

 

حضرت فرمود :

 

ما أنا بالذي امحاه

 

من آن كسي نيستم كه آن را پاك كنم .

 

فمحاه رسول الله .

 

و ثانياًَ : پاك كردن نام رسول الله ، كار خيلي خطرناكي است . حتي بر فرضي كه نبي مكرم مي گويد كه يا علي اين را پاك كن ، كلمه رسول الله كار ساده و آساني نيست ؛ بلكه كاري سخت و دشواري است . و در حقيقت جسارت به پيامبر و انكار رسالت او است . براي آقا امير المؤمنين قابل قبول نيست كه دست ببرد و كلمه رسول الله از صلح نامه حذف كند . در اين جا علي عليه السلام احساس كرد كه نبي مكرم در برابر فشار قريش به اجبار و اكراه چنين حرفي را زده است . و قرائن هم كاملاً شاهد بر اين مطلب است . و لذا عرض كرد :

 

يا رسول الله لا تشجعني نفسي علي محو اسمك .

 

مرا وادار نكن  كلمه اسم تو را از نبوت حذف كنم .

 

و آن‌جا نبي اكرم نگفت : قومواً عني . عصباني نشد . پيامبر هم عذر علي عليه السلام را پذيرفت و همان طوري كه در صحيح بخاري و مسلم هم هست ، پيامبر اكرم به علي عليه السلام فرمود : كلمه رسول الله كجاست ، به من نشان بده ، من خودم او را پاك كنم .

 

شما مي خواهيد اين را مقايسه كنيد با قضيه قرطاس كه آن ها نسبت به پيامبر نسبت هذيان دادند . پيامبر غمناك و ناراحت شد و آن ها را از خانه بيرون كرد . آقاي ابن عباس از آن به عنوان يك رزيه و مصيبت جانكاه تعبير مي كند . و لذا آقاي ابن حجر عسقلاني متوجه اين قضيه شده است كه بنده عرض كردم كه در فتح الباري ، ج7 ، ص386 مي گويد :

 

وكان علياً فهم أن أمره له بذلك ليس متحتما .

 

امير المؤمنين متوجه شد بر اين كه اين دستور پيامبر ، يك دستور جدي و واقعي نيست .

 

و لذا عذر خواست و نبي مكرم هم عذر علي را پذيرفت .

 

در  رابطه با قضيه مخالفت علي عليه السلام در قضيه طعام براي اهل بيت . من گمانم اين از خيانت هاي خيلي بازر نويسنده مقاله است . من از مسؤولين اهل سنت و حوزه علميه زاهدان كه اين مقاله غير علمي و ضد اخلاقي را در سايت گذاشته‌اند ، تقاضا دارم نسبت به اين نكات توجه كنند و در گذاشتن اين طور مقالات بي پايه و اساس و غير علمي تجديد نظر كنند . ايشان گفته : پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم  روزي آمد پيش علي عليه السلام ، چند درهم به او داد تا طعامي براي زن و بچه اش تهيه كند . علي هم رفت و اين چند درهم را در راه خدا صدقه داد . پس علي عليه السلام هم در اين جا با پيامبر مخالفت كرده است .

 

اين را آمده از بعضي از منابع خود اهل سنت آورده است و مي گويد كه شيخ صدوق هم در امالي اين حرف را نقل كرده است . بدون اين كه شماره صفحه اي ذكر كند .

 

بينندگان عزيز توجه كنند كه شيخ صدوق اين روايت را در امالي ، ص553 ، مرحوم فتال نيشابوري در روضة الواعظين ، ص125 ، ابن شهر آشوب در المناقب ، ج1 ، ص352 ، علامه مجلسي در بحار ، ج41 ، ص46 نقل مي كند . داستانش مفصل است .

 

پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم  خانه علي عليه السلام آمد و چند درهم داد تا اين برود براي خودشان غذائي تهيه كنند . امير المؤمنين همراه با امام حسن بيرون رفتند ، يك سائلي آمد و از علي عليه السلام تقاضاي كمك كرد . علي عليه السلام به امام حسن عليه السلام فرمودند : نمي خواهي اين را در راه خدا صدقه بدهي . آن خدايي كه اين چند درهم را به ما رسانده ، قادر است بيش از اين را هم به ما برساند . امام حسن مجتي عليه السلام اين چند درهمي را كه از پيامبر گرفته بود ، به پيامبر اكرم داد .

 

اولاً : كسي كه به سائل صدقه را داد ، امام حسن بود ، نه امير المؤمنين عليه السلام . و بعد جالب اين است كه چرا اين آقا كه اين روايت را نقل مي كند ، چرا خيانت مي كند ؟ ذيل روايت را نمي آورد . روايت مي گويد : امير المؤمنين سلام الله عليه با امام حسن به راه خود ادامه دادند ، ديدند كه يك آقايي مي آيد و با خود ناقه و شتري را مي آورد . عرض كرد : يا علي ! اين شتر را نمي خري ؟ گفت : من پول ندارم . گفت نسيه مي فروشم . گفتند : چند ؟ گفت : صد درهم . امام علي و امام حسن اين شتر را صد درهم نسيه خريدند . رفتند : جلو ، ديدند يك عرب ديگري آمد و گفت : يا علي اين شتر را نمي فروشي ؟ گفت : براي چه مي خواهي ؟ گفت : مي خواهم جهاد كنم . امام فرمود : همين طوري ببر . گفت : مي خواهم پول بدهم ، گفت چند درهم ؟ گفت : 170 درهم .

 

اين شتر را علي عليه السلام صد درهم خريد و 170 درهم فروخت . دست امام حسن را گرفت و رفت تا صاحب اولي شتر را پيدا كنند . وقتي مي آمدند ، با پيامبر اكرم مواجه شدند ، پيامبر علي را ديد ، خنديد . به طوري كه دندان هاي پيامبر از خنده روشن شد . بعد فرمود : دنبال صاحب شتر مي گرديم . حضرت فرمودند :

 

الذي باعك الناقة جبرئيل والذي اشتراها منك ميكائيل والناقة من نوق الجنة والدرهم من عند رب العالمين .

 

علي جان ! اين كسي كه شتر را به تو فروخت ، جبرئيل بود . آن كس كه شتر را از تو خريد ميكائل بود ، شتر از شتر هاي بهشتي و اين درهم ها همگي از درهم هاي خداوند عالم است .

 

بعد جالب اين است كه خود پيغمبر فرمود :

 

فأنفقها في خير ولا تخف اقتارا .

 

در اين مواقع ، در راه خدا انفاق كن ، از تنگ دستي نترس .

 

حالا اين آقاي نويسنده اين را ملاك و معيار قرار مي دهد براي مخالفت آقا امير المؤمنين با رسول اكرم . من نمي دانم كه اسم اين را چه بايد گذاشت . من بنا ندارم به كسي جسارت كنم . من قضاوت را به عهده بينندگان و عزيزان طلاب و اساتيد محترم حوزه دار العلوم زاهدان مي گذارم . با توجه به اين توضيحاتي  كه دادم و مدارك اين روايت را عرض كردم ، آقايان ببيند و دو باره اين مقاله را مطالعه كنند و با عرايض ما مقايسه و قضاوت كنند .

برادر من اخباری از شک و ترديد عمر درباره پيامبر وجود دارد که توجه شما را به آن جلب می کنم

 

2 . شك عمر در نبوت رسول خدا (ص) :

 

 اشكال دوم شهرستاني به نظام اين است كه وي معتقد است عمر بن الخطاب در صلح حديبيه در نبوت رسول خدا شك كرده است :

  ونسبه إلى الشك يوم الحديبية في سؤاله الرسول عليه الصلاة والسلام حين قال السنا على حق أليسوا على الباطل قال نعم قال عمر فلم نعطى الدنية في ديننا قال هذا شك وتردد في الدين ووجدان حرج في النفس مما قضى .

 در داستان حديبيه ، عمر در مقابل رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) و فرمان وي دچار شك و ترديد مي‌شود و با حالتي اعتراض گونه مي‌گويد : مگر ما بر حق و‌آنان بر باطل نيستند ؟ رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود : بلي ، روش ما بر حق است و آنان به بيراهه مي‌روند ، عمر گفت : پس چرا بايد با كساني كه همسنگ ما نيستند ، پيمان مي‌بنديم ؟

 اين سخن عمر نشانه‌اي است از شك و ترديد او در درستي راه و فرماني كه پيامبر صادر كرده بود .

 پاسخ :

 

 اين مطلب كه عمر بن الخطاب در صلح حديبيه در نوبت رسول خدا شك  كرده است ، از مسائل قطعي و اتفاقي ميان شيعه و سني است ؛ تا جايي كه بسياري از بزرگان اهل تسنن از جمله ذهبي در تاريخ الإسلام ، ابن حبان در صحيحش كه تمامي روايات وي از ديدگاه‌ آن‌ها صحيح هستند، عبد الرزاق صنعاني استاد بخاري در المصنف و ... نقل كرده‌اند و اختصاص به نظام ندارد .

 ... فقال عمر : والله ما شككت منذ أسلمت إلا يومئذ ، فأتيت النبي صلى الله عليه وسلم فقلت : يا رسول الله ، ألست نبي الله قال : بلى قلت : ألسنا على الحق وعدونا على الباطل قال : بلى قلت : فلم نعطي الدنية في ديننا إذا قال : إني رسول الله ولست أعصيه وهو ناصري . قلت : أولست كنت تحدثنا أنا سنأتي البيت فنطوف حقا قال : بلى ، أفأخبرتك أنك تأتيه العام قلت : لا . قال : فإنك آتيه ومطوف به ... .

تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 2 ، ص 371 &ndash 372 و صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 11 ، ص 224 و المصنف ، عبد الرزاق الصنعاني ، ج 5 ، ص 339 &ndash 340 و المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 20 ، ص 14 و تفسير الثعلبي ، الثعلبي ، ج 9 ، ص 60 و الدر المنثور ، جلال الدين السيوطي ، ج 6 ، ص 77 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 57 ، ص 229 و ... .

  عمر گفت : قسم به خدا ! از زماني كه اسلام آورده‌ام ، جز امروز ( در نبوت رسول خدا ) شك نكرده‌ام . سپس پيش پيامبر آمد و گفت : اي رسول خدا ! مگر شما پيامبر خدا نيستي ؟ !!! . پيامبر فرمود : بلي هستم . عمر گفت : مگر ما بر حق و دشمنان ما بر باطل نيستند ؟ پيامبر فرمود : بلي چنين است . عمر گفت : پس چرا ذلت و حقارت در دينمان نشان‌ دهيم ؟ پيامبر فرمود : من پيامبر خدا هستم و هرگز از دستورات او سرپيچي نخواهم كرد و او ياور من است . عمر گفت : مگر شما نگفتي كه وارد خانه كعبه شده و طواف خواهيم كرد ؟ پيامبر فرمود : آيا من گفتم كه همين امسال اين كار را خواهيم كرد ؟ عمر گفت : نه ، پيامبر فرمود : تو وارد مكه مي‌شوي و طواف خواهي كرد .

محمد بن عمر واقدي در تاريخش مي‌نويسد  :

 . . . فكان ابن عباس رضي اللّه عنه يقول : قال لي في خلافته ]يعني عمر[ وذكر القضية : إرتبت ارتياباً لم أرتبه منذ أسلمت إلا يومئذ ، ولو وجدت ذاك اليوم شيعة تخرج عنهم رغبة عن القضية لخرجت .

 ابن عباس مي‌گويد : عمر بن الخطاب در زمان خلافتش از قضيه حديبيه ياد كرد و گفت : در آن روز (در نبوت پيامبر ) شك كردم ؛ به طوري كه از زمان اسلام آوردنم ، چنين شكي به من دست نداده بود ، اگر در آن روز كساني را پيدا مي‌كردم كه از من پيروي كنند و به دلخواه از اين معاهده خارج شوند‌ ، من نيز خارج مي شدم .

 ... والله لقد دخلني يومئذٍ من الشك حتى قلت في نفسي : لو كنا مائة رجلٍ على مثل رأيي ما دخلنا فيه أبداً ! .

 كتاب المغازي ، الواقدي ، ج 1 ، ص 144 ، باب غزوة الحديبية ، طبق برنامه المكتبة الشاملة ، الإصدار الثاني .

 قسم به خدا چنان شك كرده بودم كه با خودم مي گفتم : اگر صد نفر با من هم نظر بود ، هرگز اين معاهده را نمي‌پذيرفتم .

 بنابراين ، نقل اين مطلب ، اختصاص به نظام  ندارد و بسياري از بزرگان اهل تسنن آن را نقل كرده‌اند . آيا مي‌توان بزرگاني همچون ذهبي ، ابن حبان ، عبد الرزاق صنعاني ، طبراني ، سيوطي و ... را به خاطر نقل اين مطلب تضعيف كرد ؟

 

اما اينکه پيامبر چرا دوباره وصيت نکرد و بعد از آن قضيه اشاره ای به اين امر ننمود

هدايتي :

 

چرا پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم قبلاً اين نامه را ننوشتند و يا بعد از بهبودي چرا اقدام به نوشتن نكردند ؟

 

جواب استاد :

 

من خيلي خلاصه عرض كنم . اما اين كه چرا پيامبر اكرم قبلاً ننوشتند ، چون نبي مكرم و هر بزرگي ، معمولاً اساسي ترين وصيتش را به هنگام مردن انجام مي دهند . يعني مطالبي را كه مربوط به آينده آن حكومت و جامعه است ، در آخرين عمرش انجام مي دهند . اگر قبلاً مي نوشت ، شايد اعتراض مي كردند كه اين مطلب را قبلاً نوشته ، شايد بعد ها از تصميمش برگشته باشد ؛ اما اگر در آخر عمر بنويسد ، مي گويند : اين وصيت فلاني است ؛ يعني آخرين سخن و قاطع ترين سخن و ديگر  از اين سخن عدول نكرده ، همين است .

 

وصيت نامه يك انسان ، مطالب اساسي آن فرد است كه از آن عدول نكرده است . بنده هفت هشت جواب براي اين دارم ؛ ولي فعلاً فرصت طرح آن نيست .

 

اما اين كه چرا بعداً ننوشتند . هم علماي شيعه از اين مطلب جواب داده اند و هم علماي اهل سنت . در بعضي از منابع معتبر اهل سنت هم هست كه وقتي پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم از مريضي اش بهبودي پيدا كرد ، ابن عباس به ايشان عرض كرد : چيزي بياوريم كه بنويسيد ، حضرت فرمود :

 

بعد از اين كه ما را متهم كردند به هذيان گفتن ، چيزي بنويسم ؟

 

يعني اگر پيامبر هم مي نوشت ، هيچ اثري نداشت ؛ چون گفته بودند كه پيامبر هذيان مي گويد ؛ بلكه اگر مي نوشت ، عصمت پيامبر را زير سؤال مي بردند و همين قضيه موجب اختلاف مي شد . يك عده مي گفتند كه پيامبر در حال هذيان نوشت ، يك عده مي گفتند : « ما ينطق عن الهوي » . و  همين سبب اختلاف مي شد .

 

فقال بعض من كان عنده إن نبي الله ليهجر قال فقيل له ألا نأتيك بما طلبت قال أو بعد ماذا قال فلم يدع به .

 

طبقات ابن سعد ، ج2 ، ص 42 .

 

درست است كه پيامبر در اين جا از نامه نوشتن منصرف شد ؛ اما در آخرين روزهاي زندگي اش اين خطبه را خواند :

 

ايها الناس اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي .

 

حتي جابر مي گويد كه پيامبر مريض بود و توانائي راه رفتن نداشت ، آقا امير المؤمنين و فضل بن عباس دست پيامبر را گرفتند و او آمد به مسجد و پيامبر حديث ثقلين را مطرح كردند .

 

دوباره برگشت به منزل و قبل از رحلت شان جمعيت زيادي جمع شده بودند و حتي تعبير دارد كه غرفه پيامبر ، از جمعيت موج مي زد . آن جا فرمود : من در آينده نزديك پيش خدا خواهم رفت :

 

الا اني مخلف فيكم كتاب الله وعترتي اهل بيتي ، ثم اخذ بيد علي و قال هذا علي مع القرآن والقرآن مع علي لا يفترقا حتي يردا علي الحوض فأسئلكم ما تخلفوني فيهما .

 

الصواعق المحرقه ، ص124 ، چاپ محمديه مصر و المقتل الحسين ، خوارزمي ، ص164 و تفسير بحر المحيط ، ابو حيان ، ج1 ، ص112 و ...

 

 

 

پاسخ ديگر

جواب استاد :

در اين مقاله اي كه در پايگاه رسمي حوزه علميه مكي زاهدان آمده و تقريباً از يك سال قبل در جريان هستم ، اين مقاله در اين جا بوده . يكي از سؤالاتي كه ايشان مطرح كرده است ،‌ اين بوده كه پيامبر وقتي فرمود : قلم و دوات بياوريد تا گمراه نشويد ، اصحاب قلم و كاغذ نياوردند ، پيامبر هم از مسأله قلم و دوات سكوت كردند و آن را ديگر مطرح نساخت ، از مفهوم اين قضيه بر مي آيد كه پيامبر خودش اسباب گمراهي امت را فراهم ساخته‌اند (نعوذ بالله) .

در جواب اين نويسنده بايد گفت كه : اين طور وارد شدن به بحث ، نشانگر عدم آگاهي ايشان به كتاب و سنت است . البته بحث ما يك بحث علمي است . ما تلاش مي كنيم كه نهايت ادب را رعايت كنيم و با ادبيات ويژه اهل بيت عليهم السلام و شيعه با اين مقاله برخورد علمي كنيم .

اولاً : اگر بنا باشد كه ما به نبي مكرم اسلام صلي الله عليه وآله وسلم اعتراض كنيم ، اگر نبي مكرم قلم و دوات نمي خواستند و صحابه نيز مخالفتي نمي كردند ، اين گمراهي ايجاد نمي شد .اين در حقيقت اعتراض به خود قرآن است . خداي عالم پيامبراني را فرستاده براي مردم ، براي دعوت به طرف حق و مردم مخالفت كرده‌اند و گرفتار عذاب شده‌اند . حالا ما بياييم و اعتراض كنيم كه اگر خداوند پيامبر نمي فرستاد ، اين پيامبران مردم را به طرف حق دعوت نمي كردند ، مردم مخالفت نمي كردند و عذاب نمي شدند ؛ پس در حقيقت اشكال از پيامبران گذشته و به پاي خدا نوشته مي شود .

مثلاًَ در سورۀ مؤمنون ، آيه 45_48 مي فرمايد :

ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَى وَأَخَاهُ هَارُونَ بِآَيَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُبِينٍ . إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْمًا عَالِينَ . فَقَالُوا أَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَقَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ . فَكَذَّبُوهُمَا فَكَانُوا مِنَ الْمُهْلَكِينَ .

ما حضرت موسي و هارون را به سوي قوم فرعون فرستاديم ؛ ولي قوم فرعون مخالفت كردند و عاقبت هلاك شدند .

پس سبب هلاكت مردم مصر و قوم فرعون اين بود كه حضرت موسي اين ها را به طرف خدا دعوت كرد و اين ها مخالفت كرد ؛ پس در اين وضع حضرت موسي عامل هلاكت مردم بوده است .

يا در رابطه با قضيه حضرت نوح ، همين تعبير آمده است . سوره اعراف ، آيه 59 تا 64 :

لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ . ... وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآَيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا عَمِينَ .

نتيجه دعوت حضرت نوح ، اين شد كه تعدادي از جمعيت غرق شدند . اگر نوح مردم را دعوت نمي كردند و مردم مخالفت نمي كردند ، مردم غرق نمي شدند .

اين طور حرف زدن ، نشان مي دهد كه نويسنده با روح قرآن و با معنويت قرآن انس ندارد . البته همين تعبير هم به يك عبارت ديگر در كتاب جناب عبد الرحمن سليمي در خلافت و انتخاب ، ص2 و 3 آمده است . ما آن جا هم جواب داده ايم .

جواب دوم اين كه : وظيفه پيامبران ابلاغ است ، نه اجبار . در آيات متعدد ما داريم :

قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُمْ مَا حُمِّلْتُمْ وَإِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ .  النور / 54 .

يا  در سوره رعد ، آيه 40 :

فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَعَلَيْنَا الْحِسَابُ .

پيامبر ! وظيفه تو ابلاغ است و محاسبه با ما است .

اگر پيامبر مي گويد : اعطوني بكتف ودواة ، وظيفه پيامبر دستور دادن است ، اگر مردم مخالفت كردند و دچار گمراهي شدند ، مسؤوليتش به عهده خود مانعين كتابت است نه به نبي مكرم . و در سوره مائده ، آيه 92 اين قضيه را خيلي واضح و روشن بيان كرده است .

وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَاحْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ .

خدا و پيامبر را اطاعت كنيد ، از مخالفت بپرهيزيد .  اگر مخالفت كرديد ، وظيفه پيامبر رساندن است .

يا در سوره احزاب ، آيه 36 ، دارد :

وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا .

هر كس ، معصيت خدا و پيامبر كند ، گرفتار گمراهي آشكار شده است .

و لذا اين نحوه صحبت كردن و اين نوع نوشتن ، من گمان نمي كنم كه زيبنده يك منطق قرآن و روح اسلام و

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:41  توسط سید رضا موسوی  | 

اما اينکه می گوييد پيامبر هم اشتباه نموده اند امری است که ما شيعيان به هيچ وجه آن را نمی پذيريم چرا که اين مساله از پيامبری که ما ينطق عن الوی است بعيد است

اگر دوست داشتيد در اين زمينه بيشتر به بحث خواهيم پرداخت

 

برادر من مسايل دينی را بايد با توجه بيشتری ملاحظه نمود

اما اينکه می گوييد منظور پيامبر همان سه مورد بوده که سومی آن را راوی فراموش کرده است

الف اولا شما بر چه اساسی ادعا می کنيد که ادامه اين خبر از بعضی از اخبار حذف شده است ؟؟!! چرا نمی گوييد که اين قسمت یعنی اشاره به دو مورد - بعدا به اين خبر اضافه شده است  همانگونه که اخباری که اين دو مورد را اشاره نکرده باشند بيشترند

آری ما معتقديم اين موارد بعدا اضافه شده

شما به استدلالات علمای گذشته خود توجه نماييد هيچ کدام اينگونه که شما می گوييد استدلال نکرده اند و همانطور که قبلا گفتيم آنها هم جلوگيری از فرمان رسول خدا را اشاره نموده اند

-         برادر من اگر شما ادعا نماييد که منظور پيامبر همين دو مساله بوده اين ادعای شما مخالف نظر خيلی از بزرگان شماست

-         برادر من حتی علمای شما هم به اين نکته توجه داشته اند که اين امر مهم خيلی جدی بوده است

-      اما اين كه هدف نبي مكرم ، چه بود ، در خود روايات اهل سنت به اين اشاره شده است . در حقيقت دو تا مسأله اساسي كه يكي از آن ها در صحاح سته و ديگري در مسانيد ديگر وجود دارد . در كتاب‌هاي مثل معجم كبير طبراني ، مسند احمد و ...

-         در صحيح بخاري و مسلم آمده است كه : حضرت فرمود :

-         چيزي بنويسم كه براي ابد شما را از گمراهي بيمه كند

-      يعني مي خواهد يك برنامه اساسي را بنويسد كه اگر امت به آن عمل كنند ، هيچ وقت گمراه نخواهند شد . در جا جاي صحيح بخاري و مسلم كه حديث قرطاس آمده ، نبي مكرم اسلام اين مسأله را تذكر داده‌اند كه هدف من از نوشتن اين نامه ، بستن راه گمراهي براي شما است .

-         نكته دوم در مسند احمد بن حنبل ، ج1 ، ص293 آمده از قول ابن عباس :

-         لما حضر رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ائتوني بكتف أكتب لكم فيه كتابا لا يختلف منكم رجلان بعدى

-         من چيزي براي شما بنويسم كه حتي بعد از من دو نفر هم با هم اختلاف نكنند .

-      در حقيقت اين وصيت نامه چيزي بود كه راه هر گونه اختلاف را بر روي امت مي بست . اين روايت را معجم كبير طبراني ، ج11 ، ص30 نيز نقل كرده‌ است .

-         روايتي ديگري را طبراني در همان صفحه آورده است :

-         ائتوني بكتف أكتب لكم كتابا لا تختلفوا بعدي أبدا .

-         كاغذي بدهيد ، تا بنويسم چيزي را كه امت بعد از من اختلاف نكنند .

-      پس دو نكته اساسي در هدف نبي مكرم در اين جا مراد است : يكي اين كه گمراهي براي هميشه بر روي امت بسته شود و مانع انحراف باشد و دوم مانع هر گونه اختلاف .

-      و آن چه كه ما از اين روايت برداشت مي كنيم و در واقع عقيده شيعه بر اين است كه پيامبر اكرم در اين نامه مي خواست همان چيزي را كه قبلاً در حديث ثقلين بيان كرده‌اند و فرمود :

-      إني تارك فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلوا بعدي ; أحدهما أعظم من الآخر ; كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتي أهل بيتي ولن يتفرقا حتى يردا على الحوض فانظروا كيف تخلفوني فيهما "

-         صحيح ترمذي ، ج5 ، ص328 ، ح 3874 و تفسير ابن كثير ، ج 4 ، ص113 .

-         مردم من چيزي را در ميان شما مي گذارم كه اگر عمل كنيد ، هر گز گمراه نخواهيد شد .

-      مشخص است كه مراد رسول اكرم اين بود كه هم توصيه به كتاب كند و هم توصيه به اهل بيت . يا حتي نام اهل بيت را هم در اين جا بنويسد . و لذا اين عبارت آقاي عمر كه مي گويد : حسبنا كتاب الله ، به نظر من خواست يك ردي بر سخن پيامبر داشته باشد كه اگر مي خواهي ما را به كتاب الله و اهل بيت توصيه كني ، كتاب ما را كفايت مي كند ، نيازي به اهل بيت نداريم .

-      آن چه كه از مجموع اين روايات ما استفاده مي كنيم ، نبي مكرم مي خواست بحث امامت و يا اسامي اهل بيت را براي مردم بيان كند . يا در همان روايت صحيح بخاري و مسلم كه حضرت فرمود : «خلفاي من ، بعد از من دوازده نفر هستند » كه در اين حديث علماي اهل سنت دچار حيرت شده‌اند و نمي توانند معناي دوازده نفر را درك كنند ، شايد نبي مكرم مي خواست اسامي آن ها را بيان كند .

-      حالا من دعوت مي كنم از جوانان عزيز اهل سنت و هم از وهابيوني كه حاضرند چند دقيقه‌اي حرف بدون تعصب را از علماي خودشان بشنوند .

-         آقاي نووي متوفاي676 كه از شخصيت‌هاي برجسته اهل سنت و شارح صحيح مسلم است ، مي گويد :

-      فقد اختلف العلماء في الكتاب الذي هم النبي ( صلى الله عليه وسلم ) به فقيل أراد أن ينص على الخلافة في إنسان معين لئلا يقع نزاع وفتن .

-      علما اختلاف دارند كه هدف پيامبر از نوشتن نامه چه بود . برخي گفته‌اند كه پيامبر مي خواست صراحتا بنويسد كه خليفه بعد از من كي است تا هيچ نزاعي و فتنه‌اي بعد از پيامبر بر نخيزد .

-         آقاي ابن حجر عسقلاني ، متوفاي 852 مي نويسد :

-         وقيل بل أراد أن ينص على أسامي الخلفاء بعده حتى لا يقع بينهم الاختلاف قاله سفيان بن عيينة .

-         فتح الباري - ابن حجر - ج 1 - ص 186 .

-      پيامبر اكرم مي خواست اسامي خلفاي بعد از خودش را نام ببرد تا اختلافي بين آن‌ها ايجاد نشود . اين نظر آقاي سفيان بن عيينه است .

-      همين تعبير را از سفيان بن عيينه ، آقاي عيني در كتاب عمدة القاري ، ج2 ، ص171 آورده است . و همچنين عيني از آقاي خطابي نقل كرده است كه :

-         قال الخطابي : يحتمل وجهين . أحدهما : أنه أراد أن ينص على الإمامة بعده فترتفع تلك الفتن العظيمة كحرب الجمل وصفين .

-         عمدة القاري - العيني - ج 2 - ص 171 .

-         پيامبر مي خواست امام را معين كند تا اين فتنه هاي بزرگي مثل قضيه جنگ جمل و صفين پيش نيايد .

-         جالب اين است كه قسطلاني در ارشاد الساري شرح صحيح بخاري ، ج1 ، ص207 مي گويد :

-         اكتب لكم كتاباً فيه نص علي الأئمة بعدي .

-         من كتابي بنويسم كه در آن تصريح كرده باشم ائمه بعد از خودم را .

-      و همچنين جناب  كرماني ، مشهور به شمس الأئمه كه كتابي دارد در شرح صحيح بخاري به نام الكوكب الدراري في شرح صحيح البخاري ، ج2 ، ص172 . يك تعبير زيبائي دارد :

-         اراد أن يكتب اسم الخليفة بعده لئلا يختلف الناس ولا يتنازعوا .

-         پيامبر اراده كرد كه اسم خليفه بعد از خودش را بنويسد تا مردم اختلاف و تنازع نكنند .

-      آقاي احمد امين مصري متوفاي 1373كه از شخصيت‌هاي بلند آوازه معاصر ما نيز هست ، بعد از تحقيق و بررسي به اين نتيجه رسيده است :

-         وقد اراد الرسول في مرضه الذي مات فيه أن يعن من يلي الأمر من بعده .

-         يوم الاسلام ، ص41 .

-         پيامبر اكرم مي خواست امام بعداز خودش را معين كند تا راه اختلاف بسته شود .

-         و خود جناب خليفه دوم در عبارتي كه آقاي ابن أبي الحديد در شرح نهج البلاغه ، ج12 ، ص20 آورده ، صراحت دارد كه :

-         ولقد أراد في مرضه ان يصرح باسمه فمنعت من ذلك إشفاقا وحيطة على الاسلام

-         آقاي عبد الفتاح عبد المقصود از شخصيت هاي بنام و پر آوازه مصري است، در همين كتاب مع رجال الفكر في القاهرة، ج2، ص111 وقتي مسئله قلم و دوات را مطرح مي كند، جلوگيري عمر بن خطاب را از نوشتن اين وصيت پيش مي آورد و مي گويد:

-     به نظر من وقتي رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود قلم و كاغذ بياوريد تا بنويسم چيزي را كه تا ابد شما را گمراه نكند و عمر جلوگيري كرد، اين توطئه اي بود كه از يك طرف، پَرَش را علي (عليه السلام) را گرفت و او را از امامت و خلافت مانع شدند و يك طرف توطئه هم مربوط به نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است كه اينها سخنان 23ساله پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را زير پا نهادند.

-          

-        در ضمن در صورت پذيرش آيا ممکن نيست امر سوم همان بحث جانشينی باشد که بعدا اين مساله را حذف نموده باشند؟؟؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:40  توسط سید رضا موسوی  | 

علامه شرف الدین و حدیث قرطاس (اجتهاد در مقابل نص)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:20  توسط سید رضا موسوی  | 

مهدویت۱
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:41  توسط سید رضا موسوی  | 

مهدویت۲
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:36  توسط سید رضا موسوی  |